لحظه سرودن شعر اصلا جالب نیست !

گفتگو با خانم فاطمه فیضی شاعر مهاجر افغان

فاطمه فیضی از بانوان شاعری است که از کوچه پس کوچه های مشهد به سرودن شروع کرد و با بازگشت به وطن دوباره زمزمههایش را در انجمنها و حلقات فرهنگی و ادبی مزار شریف ادامه داد. هرچند همهی اهالی ادبیات با نام و دغدغه هایش آشناست، با آن هم از او خواستم در مورد خودش حرف بزند. او در پاسخ این گونه جواب داد: «من هم مثل همهی آدمهای دیگر مشغولیتها و مصروفیتهایی دارم. حدود ده سال است که با شعر آشنا شدهام. همزمان با آن، دوستان خوبی پیداکردهام. حدود پنج سال شعر را رها کرده بودم و بهتر بگویم که همه چیز را و فعلاً میخواهم کوشش کنم که دیگر خانواده و دوستانم را کم تر آزار بدهم. سال تولدم را نمی دانم. در شهرستان/ ولسوالی دولت آباد استان/ ولایت بلخ زاده شدهام. در خرد سالی به کشور ایران مهاجر شدیم. از آن زمان چیز زیادی به یاد ندارم. کودکی و نوجوانیام در کوچههای غربت زدهی گلشهر مشهد گذشت و در سال ۱۳۸۲ به افغانستان آمدیم و زمان زیادی صرف شد تا به این فضا عادت کنم.»

 

از خانم فیضی سوالهای زیادی پرسیدم و او هم جوابهای صمیمانه ای داد. مهم ترین بخش گفتگوی ما را در ادامه بخوانید.

س: به عنوان سوال اول، دوست دارید از شما چه بپرسم؟


ج: نمیدانم. گاهی با خودم فکر میکنم و میخواهم سوالهای زیادی از من و از همه آدمها پرسیده شود. سوالهایی که شاید جواب اکثر آن ها را میدانیم اما وقتی به مرحله ی اجرا میرسیم عملمان با جواب آن کاملاً متفاوت است. گاهی سوالها آنقدر سادهاند که ما به سادگی از آنها میگذریم و گاهی فراموش میکنیم که ما برای جواب چندین سوالی که در ذهنمان داریم، تلاش میکنیم. اما راستش را بخواهید ترجیح میدهم سوال را شما انتخاب کنید و جوابش را منخواهم داد. این بهتر است از این که سوال را هم خودم بپرسم و جواب را هم خودم بدهم.

س: خانم فیضی! صاف و ساده با شعر سرودن چه را می خواهی ثابت کنی؟

ج: من با شعر سرودن نمیخواهم چیزی را ثابت کنم و نمیخواهم هیاهو راه بیندازم. چیزی را که میخواهم با شعر سرودن انجام بدهم این است: “سرودن، احساس آرامش، زبان جدید، بیان جدید”؛ یعنی من میخواهم با زبان شعر حرف هایم را بگویم؛ چیزی که میخواهم با دیگران شریک بسازم. این، احساس خوبی به من می دهد. وقتی من شعر میسرایم احساس گنگی دارم که دارد حرف میزند و این احساس به من آرامش میدهد. خود را سبک احساس میکنم و فکر میکنم اصلاً ضرور نیست که ما با کاری که انجام میدهیم، چیزی را ثابت کنیم. اگر قرار باشد که من با شعر سرودن چیزی را ثابت کنم روح شعر از بین میرود.

س: میتوانید لحظه ی سرودن یک شعر را برای ما شرح دهید؟

ج: شرح دادن لحظه ی سرودن یک شعر اصلاً جالب نیست؛چرا که نمیتوانی دقیقاً بگویی چه اتفاقی می افتد. این مثل آن است که بگویی در لحظه ی انفجار یک بمب شما چه حس کردید؟ یا این که وقتی وسیله ی نقلیه ی شما تصادف کرد شما چه احساسی داشتید؟ واقعاً نمی شود گفت آن لحظه انسان چه احساسی دارد. وقتی در یک لحظه بمب انفجار می کند و همه چیز بهم می ریزد شما آن احساس را به یاد نخواهی داشت یا وقتی تصادف می کنید آن لحظه به یاد شما نمی ماند و نمی توانید تصویر دقیقی از آن حس را ارایه بدهید. پس نمی شود گفت واقعاً چه می شود. فقط حس می کنید حرفی دارید که باید بگویید و روی کاغذ بیاورید،همین!

س: آیا زمان و مکان برای شما منبع الهام است؟

ج: ببینید! زمان و مکان همیشه نمی تواند مهم باشد. گرچه من به یاد ندارم که در یک مکان شلوغ و پرسرو صدا شعری سروده باشم، اما مقطع زمانی مشخصی ندارد. ممکن است چیزی که من امروز احساس می کنم، چند ماه بعد تبدیل به یک شعر شود و شاید هم چند سال بعد. این را نمی توانم بگویم. همان طوری که من در طول پنج سال حتا یک شعر هم نسروده ام. چرا که فکر می کردم آن قدر توان ندارم که شعر بسرایم اما دیدم که نمی شود. باید ادامه می دادم و گرنه ممکن بود دیوانه شوم. و فکر می کنم این شعر است که زندگی را برای من قابل تحمل می سازد و اگر شعر نبود، شاید من حالا در این سطرها نبودم.
گاهی می شود که از خودم نفرت می کنم. این را صادقانه می گویم و باید بگویم. ببینید! یک روز داری در راه می روی و یک نفر از شما تقاضای کمک می کند و شما بنا به موقعیت اجتماعی، قید و بندها وغیره، نمی توانی کمکش کنی، چقدر برایت مشکل خواهد بود؟ برای من خیلی سخت است و ممکن است ماه ها و یا حتا سال ها اذیتم کند. این که می توانستم کمکش کنم وغفلت کردم. این ممکن است چند سال بعد در یک شعر بروز کند و یا مرا بکشد. همین قدر که مکان و زمان خاصی ندارد.

س: افغانستان کنونی از لحاظ زمانی و مکانی برای یک شاعر وطن خوب است یا خراب ؟ و چرا؟


ج: این سوالی است که من ممکن است چندین بار در مصاحبه های دیگر جواب داده باشم. واقعاً به یاد ندارم که چه گفته ام. خوب! مهم هم نیست. چون آن جواب مربوط همان مقطع زمانی بود که به این سوال داده بودم اما حالا در این مقطع و منی که حالا هستم به این سوال جواب می دهم؛ افغانستان هرچه که هست من هم می بینم و شما هم می بینید. خوبی و خرابی اش را هم همه ی مان درک می کنیم. کمبودهایش را هم احساس می کنیم. روی این مقوله زیاد صحبت شده است و من فکر می کنم گفتن درباره ی آن تکرار بر مکررات است.

س: این روزها چه کار می کنید ؟

ج: این روزها کار شعری خاصی انجام نمی دهم. بازهم شعر دارد بین جنجال های روزمره ام گم می شود.سعی می کنم به آن بپردازم اما امان از خستگی و تنبلی.

س: چرا همیشه در جمع های ادبی منفعل حضور می یابید و به نقد و نظر پیرامون آثار دیگران نمی پردازید؟

ج: راستش را بخواهید، من زمانی ممکن است در یک جمع حضور پیدا کنم که شعری برای خواندن داشته باشم یا بخواهم کمبودها و مشکالاتش را توسط نقد و نظر دیگران حل نمایم. این یک گپ. و گپ دیگر این که اکثراً وقت را پیدا نمی کنم تا در چنین جمع هایی حضور داشته باشم . واین که چرا در مورد آثار دیگران نظر نمی دهم،خوب؛ نمی دانم. شاید دلیل خاصی نداشته باشم. وقتی در یک جمع شعر خوانده می شود، اگر واقعاً چیزی به نظرم برسد که باید مطرح کنم می گویم، اما گاهی احساس می کنم که در حدی نیستم که در مورد شعر دیگران نظر بدهم. از چیزی که بسیار بدم می آید نقد شاعر براساس شعرش است که گاهی صورت می گیرد و این مرا از نقد خسته می کند. به نظر من باید شعر نقد شود بدون درنظرداشت شاعر و زندگی اش. اما گاهی این طور نمی شود و این بسیار ناراحت کننده است.

س: در مورد زندگی شخصی تان بگویید؟

ج: در مورد زندگی شخصیام هم گپ خاصی ندارم. من هم مثل همهی آدمهای دیگر مشغولیتها و مصروفیتهایی دارم. حدود ده سال است که با شعر آشنا شدهام. همزمان با آن، دوستان خوبی پیداکردهام. حدود پنج سال شعر را رها کرده بودم و بهتر بگویم که همه چیز را و فعلاً میخواهم کوشش کنم که دیگر خانواده و دوستانم را کم تر آزار بدهم. سال تولدم را نمی دانم. در شهرستان/ ولسوالی دولت آباد استان/ ولایت بلخ زاده شدهام. در خرد سالی به کشور ایران مهاجر شدیم. از آن زمان چیز زیادی به یاد ندارم. کودکی و نوجوانیام در کوچههای غربت زدهی گلشهر مشهد گذشت و در سال ۱۳۸۲ به افغانستان آمدیم و زمان زیادی صرف شد تا به این فضا عادت کنم. یعنی فضا برایم قابل تحملتر شود.همین!

س: شما نزدیک به ده سال است که شعر میسرایید ولی مجموعهای از شما نداریم؛ چرا؟

ج: فقط میتوانم بگویم که درگیری های زندگی، تنبلی و دیگر چیزها باعث شذه است تا من نتوانم بعد از ده سال مجموعهای داشته باشم. گرچه این را هم اضافه کنم که تنها این هم نیست، گاهی تصمیم میگیرم که شعرهایم را چاپ کنم اما بعد منصرف میشوم. دلیلش هم این است که احساس میکنم شعرهایم هنوز خیلی ابتدایی اند و کسی هم پشت در منتظر آثار من نیست. اما اگر شعرها خوب باشند همه از آن لذت خواهند برد.


فقط
سه حرف بود
که خوشبختی ما را شکست
و ما را
با فلاخن ها
به سرزمین های تبعیدی
سقوط داد
سه حرف بود
فقط سه حرف
ما چون شراب های صد ساله
در خمره های گلی خفته بودیم
و خواب
باغ های انگور را
تفسیر می کردیم
اما
وسعت دریاهای شور
ما را
تا سواحل شکسته تکثیر کرد
و ما
چون ابرهای بی اراده باریدیم
و هیچ نوحی
برای تسلیت ما سر برنیاورد
و ما بی حوصلگی مان را
تا دور دست ها دویدیم
وشکست
سلام های ما
در غربت
آری
سه حرف بود
فقط سه حرف
که ما را
به سه نقطه نامعلوم پیوند داد.


ارسال نظر