گفت و گو با شاپور جورکش

مرز میان جریان روشنفکری و اسطوره ایرانی در گفت و گو با شاپور جورکش

گفتگو :الهه خسروی یگانه

شاپور جورکش در سال ۱۳۲۹ در شهر فسا از توابع استان فارس به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا دریافت مدرک فوق لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه شیراز ادامه داده است. مدتی تا سال ۱۳۵۸ در دانشگاه تدریس می‌کرد. سرپرستی کمیته تئاتر دانشگاه شیراز را از سال ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۶ به عهده داشت. تدریس در کارگاه تئاتر کودک تلویزیون مرکز شیراز از سال ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۸ از دیگر فعالیت‌های او بود.

 معروفترین کتاب شاپور جورکش بوطیقای شعر نو نام دارد که با رویکردی جدید و تازه شعر و شاعری نیما یوشیج را بررسی می‌کند.این کتاب توسط انتشارات ققنوس منتشر شده‌است و از کامل‌ترین کارها در زمینه شعر نیما یوشیج است. کتاب «زندگی، عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت» نیز از بهترین کارهای حوزه هدایت‌پژوهی شناخته شده و در کنار کتاب دکتر محمد صنعتی از بهترین آثار این دوره‌است. این پژوهش در سال ۷۴ توسط نشر آکه به چاپ رسیده‌است. همین دو کتاب نقد و پژوهش کافی‌است تا جورکش را به عنوان پژوهشگر و منتقدی راهگشا تثبیت کند.

چیزی که درباره اسطوره‌ها وجود دارد این است که تمام اسطوره‌ها در سرزمین‌های مختلف گویا از یک نهاد و یا موطن مشترک برخاسته‌اند‌. گویا خاستگاه اولیه آنان و سرزمینی که در آن زندگی کرده‌اند یکی بوده و بعد به مکان‌ها‌، رویدادها و نشان نزول‌های متعادل تقسیم شده‌اند‌. این تعبیر چقدر مابه ازای بیرون دارد؟

 

اسطوره‌ها غیر از آن که رویای جمعی یک ملت‌اند‌، در مرزهای بین ملت‌ها هم نقش زبان مشترک را بر عهده دارند‌. هم شکلی خیلی از اسطوره‌ها در بین ملل مختلف‌، این امکان را به ما می‌دهد که از آن‌ها همچون نمادهایی آشنا در بین ملت‌ها استفاده کنیم‌. اگر فرض کنیم آن پیشنهاد آقای خاتمی‌راجع به گفتگوی تمدن‌ها زمانی بخواهد جامه عمل بپوشد‌، در این صورت ارواح نیاکان ملت‌ها پیشگامان این گفتگو خواهند بود‌. صلح نیز مثل جنگ یک ایده کهنسال است و قدمت آن به اندازه اسطوره برج بابل به عقب بر می‌گردد. در جهت این چنین گفت و گویی‌، همه خرده فرهنگ‌های جهان یک پای دیالوگ‌اند‌.
در ادبیات، صورت‌های مثالی و کهن الگوهایی داریم که مستقیماً از الگوهای قومی‌گرفته شده‌اند‌.
بوف کور صورت مثالی مرد عزلت نشین و عبوس قومی‌است که در ادبیات کلاسیک به نام گرانجان معروف است‌. شیخ صنعان الگوی درگیری زندگی دنیوی و زندگی اخروی در تفکر ماست‌، این درگیری در رنسانس اروپا به نفع زندگی دنیوی حل می‌شود ولی در داستان شیخ صنعان برعکس ارزش‌های اخروی حاکم می‌شوند ولی می‌بینیم که این درگیری بار دیگر در داستان شوهر آهو خانم تکرار می‌شود و این تقابل مبین ارزش‌ها در آنجا هم صورت قاطعی نمی‌یابد و باید منتظر بود تا آثار دیگری در این زمینه به وجود آیند‌.
آن دسته از آثار ادبی که به ریشه‌های قومی‌وصل باشند‌، معمولاً آثاری ماندگار می‌شوند‌. چرا که آثار ادبی هم خود بازتابی از اسطوره‌های قومی‌اند‌. به قول ریچارد کمبل « اسطوره شناسی آنچه را که پشت هنر و ادبیات نهفته است آشکار می‌سازد.» در اسطوره‌ها زیبایی‌هایی نهفته است که قدرت تاثیری غیر مستقیم و ناخودآگاه را در کارهای هنری تقویت می‌کند‌. شیموس هینی شاعر ایرلندی برنده جایزه نوبل‌، ترکیب غریبی از اسطوره و واقعیت را به وجود می‌آورد‌. لحن او در پاره ای از اشعار کتابی که برنده نوبل شد‌، لحن فخیم کلاسیک را به یاد می‌آورد. تکیه بر اسطوره‌های ایرلندی و جهانی از شاخصه‌های مثبت کار او تلقی می‌شود‌. او توسط اسطوره دریچه ای را می‌گشاید که خواننده‌های غیر انگلیسی هم تصویر خود را در آن می‌بینند‌. در واقع استفاده از اسطوره به هنرمند فرا ملیتی می‌بخشد‌. رویکرد به اسطوره که در مملکت ما نقص به شمار می‌آید‌، در مورد این شاعر ایرلندی به عنوان برترین خصیصه کار او مطرح است‌.

 

اسطوره‌ها در شعر فارسی همواره حضور داشته‌اند از سوی دیگر همیشه این کلام موزون و مقفی یعنی شعر بوده که توصیف اسطوره‌ها را به عهده گرفته است‌. این پیوند را چگونه می‌توان توجیه کرد‌. اما از سوی دیگر استفاده از اسطوره به نوعی بازگشت به گذشته تلقی شده است تا آنجا که روشنفکر ما این گذشته گرایی را محکوم می‌کند و توصیف اسطوره حتی با هدف فقدان را نفی می‌کند. در این کشاکش شاعر چه وضعیتی دارد‌؟


هم چنان که در اسطوره‌ها‌، شعر حضور دارد‌، در شعر نیز از اسطوره بی نیاز نیستیم‌. ادبیات و اسطوره همزاد یکدیگرند‌. سمبلیسم ادبی‌، اشتقاقی بارز از اسطوره گرایی است‌. عمر ادبی کبوتر و زیتون‌، حداقل قدمتی به عمر نوح دارند‌. از آن گذشته‌، اسطوره‌ها یکی از ابزار موثر ایجاز هستند‌. در شعر کلاسیک می‌بینیم کافی است اسم یوسف بیاید و شاعر از پرداخت ده‌ها صفحه توصیف معاف شود.


اما این که چرا بعضی روشنفکران ما چنین واکنشی دارند‌؟ چون روشنفکر ایرانی از فرط مدرن گرایی واحساس پسامدرنی‌، اسطوره‌های خود را عقب مانده می‌داند. چرا که ما حاضر نیستیم با هویت خود رو به رو شویم‌. پوست شیر برای ما جایی خوشتر است و الادر همه جای دنیا ادبیات به طور دایم با اسطوره‌ها کار می‌کند‌. در مورد ما گویا اینترنت و ماهواره فهمانده‌اند که خیلی از قافله عقب هستیم‌، اما علی رغم این تصور ما‌، اسطوره‌ها پیوسته در حال عمل هستند‌. ممکن است شکل شان عوض شود‌، اما هستند‌. در همه جا هم هستند‌. مگر قانون یک اسطوره نبود که قرار بود به جای هرکول از مظلمه‌ها جلوگیری کند‌؟ مگر در قرن بیستم حکومت‌ها از قانون حرف نمی‌زنند‌. اما مشکل که این هرکول مدرن در راهرو‌های نمور ادارات نچاید‌، هر چند که مردم پناه دیگری جز قانون هم ندارند‌. کامپیوتر اسطوره هزاره سوم است‌.


امروزه به محض آن که هنر مندی به اسطوره ای اشاره کرد‌، به گذشته گرایی محکوم می‌شود‌. بدون توجه به این که ممکن است هدف نقد اسطوره باشد یا کلاً ضد اسطوره باشد‌. از میان نویسندگان بزرگ سده بیستم‌، آندره مالرو به جای آن که به جزونگری بپردازد‌، به کلیات رجوع می‌کند و تمدن‌های بشری را موضوع کار قرار می‌دهد‌. او به جای هر نوع تقسیم بندی مرزی‌، از فرهنگ‌های اسلام‌، یهود‌، مسیحی و بودایی سخن می‌گوید‌.

 

حکایتی را که در ابتدای کتاب ضد خاطرات نقل می‌کند برای ما بسیار عبرت آموز است‌: یونگ روانکاو برای ماموریتی نزد سرخپوستان نیومکزیکو رفته است‌. بومیان نام حیوان مظهر قبیله او را می‌پرسند‌. یونگ در پاسخ می‌گوید که در سوییس نه قبیله هست و نه حیوانی که مظهر قبیله باشد‌. پس از پایان مذاکرات‌، تالار را از راه نردبانی ترک می‌کند‌. بومیان از نردبان همانطور پایین می‌آیند که ما از پلکان‌، یعنی پشت به نردبان‌، یونگ مانند همه ما رو به نردبان پایین می‌آید‌. در پایین‌، رییس بومیان‌، بی آن که سخنی بگوید‌، شکل خرس شهر برن را که بر پشت نیم تنه مهمانش بافته شده است به او نشان می‌دهد‌. خرس یگانه حیوانی است که رو به تنه درخت یا نردبان پایین می‌آید.»

 

دعوا بر سر چند و چون حضور اسطوره در زندگی را به این پرسش پیوند می‌دهیم که آیا به راستی اسطوره‌ها واقعیت دارند و تاثیر آنها در زندگی ما چیست‌؟ به زبانی دیگر زندگی مدرن انسان امروزی چه اندازه اسطوره را در خود می‌پذیرد؟

در اغلب آثار ادبی ما دو عنصر فرهنگی حذف شده‌اند‌. مذهب و اسطوره‌. غلبه تفکرات حزب توده بر فضای روشنفکری دوره قبل‌، تظاهر به مدرنیته بی ریشه‌، و از طرفی نداشتن اعتماد به نفس که مبادا به خرافات دامن بزنیم‌، باعث شدکه این دو عنصر حذف شوند‌. عامل دیگر در حذف شاید این بود که نزدیک شدن به مسایل عقیدتی به احتمال برداشت غیر متعارف‌، کفاره سنگینی داشت‌. با این همه نویسندگانی چون فروغ‌، گلشیری و هدایت به ریشه‌های فرهنگی ما توجه کافی  و فراوانی داشتند 

ما دست کم یک سوم عمر خود را در خواب و رویا به سر می‌بریم‌. زبان رویاهای ما‌، زبان اسطوره است‌. زبان رمز است‌. از کجا معلوم که واقعیت خواب‌های ما از واقعیت بیداری ما کم اهمیت تر است‌. چرا فکر می‌کنیم اسطوره‌ها واقعیت ندارند‌؟ همین که دریک دوره این اسطوره‌ها از ذهنی گذشته‌اند‌، نمی‌توان آنها را یک واقعیت و یک واقعه ذهنی دانست‌؟ مگر می‌توانیم این تخیلی را که در ذهن شکل گرفته از زندگی بشر حذف کنیم‌؟ اسطوره‌ها در نفس خود یک واقعیت‌اند‌. اتفاق افتاده‌اند‌. در زمانی خاص در اذهان یک ملت اتفاق افتاده‌اند و نمادهای ویژگی‌های کلی بشراند‌. امروزه ما در زمین دست برده ایم‌. اما آسمان هنوز‌، بکر و باستانی بالای سر ما است‌. این آسمان همان آسمان دوران غار نشینی است و ستارگان دنباله داری که گاه ظهور می‌کنند همان صحنه‌هایی را پیش چشم، مجسم می‌کنند که میلیون‌ها سال پیش اجداد ما می‌دیده‌اند آنگاه ما در بهت و جذبه‌، آهنگ کهکشان را دوباره می‌شنویم و اجداد اولین را می‌بینیم با آنها اولین نام را می‌نامیم‌. به نمادها باز می‌گردیم‌. با آنها بر ارابه‌های چوبین در صحاری می‌تازیم و تمدن بشری را لحظه به لحظه تجربه می‌کنیم‌. با جادوگران قبیله با روح درخت پیوند می‌گیریم‌، پا به پای انسان قبیله ای‌، گرداگرد آتش می‌رقصیم‌. به آغاز حیات باز می‌گردیم تا تاریکی‌های مطلق شب را دریابیم و تاریکی‌های جهل وجود خود را بشناسیم و جرقه‌های فرهنگ و تمدن را که ناگهان می‌درخشیده‌اند‌، پاس داریم‌، و بدانیم این موجود آدمی‌که از کرم تا خدا گسترش دارد، چیست؟ شناخت اسطوره‌، شناخت انسان است‌،‌بستگی دارد که از چه زاویه ای به زندگی نگاه کنیم‌. کسی که اسطوره‌ها را نفی می‌کند خیال می‌کند که اسطوره‌ها فقط مربوط به خسوف و کسوف و ظهور ستاره‌های دنباله دار است‌. برای کسی که با اسطوره‌ها زندگی می‌کند‌، هر لحظه حیات‌، اسطوره ای است‌. برای مثال لحظه‌های تولد‌، ازدواج‌، مرگ و عشق‌، اوقاتی هستند که هنوز اسطوره زدایی نشده‌اند و در آیین‌های مربوط به آنها اسطوره به شکلی بارز خود را نشان می‌دهد‌. در آیین تدفین و تلقین مرده‌، از بالا که به ته گور نگاه می‌کنیم‌، پیکر فرسوده مرده در غربت و تنهایی و بی معنایی خاصی به چشم می‌آید‌. آیین تلقین و اوراد، فرشتگانی را از آسمان نازل می‌کند تا با مرده همراه شوند و بی معنایی آن لحظه را با مسوولیت سوال و جواب فرشتگان تعویض کنند. گویی زندگی همچنان ادامه دارد‌. شاید شکل مکانیکی اجرای آیین‌ها‌، تصویرمطلوبی در ذهن باقی نمی‌گذارند ولی محتوای آیین قابل تفکر است‌. لباس سفید در مرگ و ازدواج معنادار است و هر دو رنگ‌، اسطوره ای‌اند‌. آیین ساقدوش و مراسم تبریک گویی ازدواج‌، یادآور حضور پریانی است که بر بالین نوزاد ظاهر می‌شوند و هر یک آرزوی خبری برای او دارند‌. عشق‌، مرگ‌، ازدواج و تولد هریک لحظه‌هایی هستند که می‌توانند در فرد بحران روحی ایجاد کنند‌. دفع این بحران‌ها و تبدیل آن به اعتماد به نفس توسط آیین‌هایی انجام می‌شود که وظیفه شان توجیه فرد در موقعیت جدید است‌. این نوع آشناسازی امروزه در مراسمی‌مثل جشن تکلیف بسیار مکانیکی انجام می‌شود و در استرالیا مراسمی‌وجود داشته که طی آن نوجوانان تازه بالغ را به جنگی می‌بردند و بعد از آن که آنها را با چوب می‌زدند‌، در دخمه ای خاک می‌کردند و بعد از مدتی آنها را بیرون می‌کشیدند‌. از آن به بعد جوانها مختار بودند که با جنس مخالف آمیزش داشته باشند‌. جنبه عمیق تر این آیین وقتی مشخص می‌شود که می‌بینیم آیین به آنها می‌فهماند که از حیات قبلی مرده و در حیات جدیدی رستاخیز یافته‌اند‌. اما برای آن که پسران تازه بالغ درک بهتری از جنس مخالف داشته باشند‌، یکی از دندان‌های آنها را می‌کشیدند تا در هنگام خونریزی گه گاه‌، خونریزی عادت ماهیانه تداعی شود و نوعی همدردی با جنس مخالف پدید آید‌. این آیین‌های آشنا سازی در تمام مراحل حیات‌، فرد را با اجتماع متصل و در ارتباط نگه می‌داشته‌اند‌.

با وجود سابقه طولانی حضور اسطوره در زندگی انسان از گذشته‌های دور تا امروز‌، واقعیت این است که اسطوره‌ها بسیار ضربه پذیرند‌. به نظر شما چه چیزی موجب شد آنها تا این‌اندازه مهجور‌، غریب و ضربه پذیر باشندو آیا این ذهن و اندیشه کدام انسان بی رویا و تخیل بود که به اسطوره خیانت کرد؟

 

شک نیست که اسطوره‌ها و آیین‌ها‌، مورد سوء استفاده شیادان هم قرار می‌گرفته‌اند‌. آشنایی با علم که می‌توانست سدی در برابر سوء استفاده شیادان باشد‌، خود اسطوره‌ها هم مصون نگه نداشت‌. اما در این که علم بتواند به تمام و کمال زندگی بشر را شور و جذبه و معنا بخشد‌، جای حرف است و جامعه نمونه ای در خاطر نداریم که به آن استناد کنیم‌.

 

آیا علم و تخصص توانسته است آن انسجام و ارتباط اسطوره ای دایره واری را که انسان و آب و درخت و آینه را به هم پیوند می‌داد‌، در جوامع امروز ایجاد کند‌؟ آیا مدارس ما توانسته‌اند آن احتیاج آیینی گذشته را بازسازی کنند که در آن فرد‌، جایگاه ویژه خود را در جمع شناسایی کند و به جای آن که جمع را نافی منافع خود تشخیص دهد‌، آن را پناه خود بداند‌؟

 

دموکراسی در بطن خود نوید دهنده چنین آرمانی است‌. اما این آرمان نباید تضادهای عمده ای با اسطوره‌ها و آرمان‌های نهفته در آنها داشته باشد‌. اوکتاویوپاز در مصاحبه باریتاگیلبرت به اضطرابی اشاره می‌کند که در اثر بی اعتنایی زندگان نسبت به مردگان پیش می‌آید‌. یکپارچگی طبیعت‌، وحدت مرگ و زندگی‌، در آموزه‌های عرفانی‌، جزیی از دانش عام و حکمت عامیانه ای بود که در سیلان علم امروز مورد بی توجهی قرار گرفت‌. کرامت‌های انسانی ذکر شده در تذکره الاولیا که ظاهراً چنان به اعمال خرق عادت نزدیک‌اند که خرافه می‌نمایند‌، در بعد سمبلیک خود گویای نوعی همبستگی بین انسان و طبیعت‌اند‌. به بایگانی سپردن آن افسانه‌ها و اسطوره‌ها به توهم این که خرافه‌اند کمترین ضرری که دارد این است که چه بسا گنجینه‌هایی را نقد نشده دور بریزیم‌. با این اسطوره‌ها و داستان‌ها کمترین کاری که باید بکنیم این است که از زوایای مختلف به ارزیابی آنان بپردازیم و حتی اگر نخواهیم به بازسازی آنها در آثار معاصر بپردازیم‌،‌دست کم در کاری شبیه « چهار خوانش از تذکره الاولیا » از بابک احمدی روی آنها انجام دهیم تا هویت فرهنگی ما از سایه روشن‌های تردید و توهم  بیرون آید‌. در این زمینه‌، جا دارد که اشاره ای به کار خانم نغمه ثمینی روی هزار و یک شب بشود که تحلیلی راه گشا بر این اثر عامیانه ادبی است‌.

 

باید دید آیا اسطوره می‌تواند به انسان گرفتار آمده در بن بست صنعت و تکنولوژی کمکی کند و آیا کارکردی در این وانفسای تکنولوژی فاقد معنویت و گره‌های عاطفی دارد یا خیر‌؟

قبل از پاسخ به این سوال اجازه می‌خواهم اشاره کنم که محدود کردن مطالعه اسطوره‌ها‌، به اسطوره‌های یک اقلیم خاص نمی‌تواند تاثیر مطلوبی را بر ما داشته باشد‌. این کار مثل این است که علاقه مندی خود به خواندن شعر را فقط به شعر یک منطقه محدود کنیم‌. دنبال کردن اسطوره‌ها‌، نه به عنوان یک کار تخصصی و تطبیقی‌،بلکه به صورت کاری ذوقی‌، جذبه ای در ما ایجاد می‌کند که در کنار لذت‌، به ما وسعت نظر می‌بخشد‌. اسطوره زدایی در جهان امروز‌،پی آمد رشد روز افزون جمعیت و پیشرفت علم است‌.
فرد گرایی‌، تخصص و تجرید علوم‌، اثری جنبی و مخرب خود را با نوعی تفرعن به اسطوره زدایی می‌کشاند‌. اما برای هنرمندان شناخت اسطوره‌ها از ابزار اولیه محسوب می‌شود‌. هنرمندان شاید آخرین مامن و گنجه حفظ اسطوره‌ها باشند‌. چرا که هنر خود به خود به نحوی بازسازی اسطوره‌ها محسوب می‌شود‌. برای مردم عادی هم شناخت اسطوره‌ها ارمغانی همچون تساهل و مدارا خواهد داشت‌. خدایان بی شمار هند و شناخت آنان برای مردم هند یک الگوی مداراگرانه اجتماعی آفریده است‌. چون یک فرد عادی هندی باید خدایان بی شماری را بشناسد‌، همین شناخت خود به خود چند باوری را در او به وجود می‌آورد‌. گذشته از آن‌، شیوا در ذهن مردم سه چهره متفاوت در یک انسان را نمایش می‌دهد‌. شناخت اسطوره‌ها نه به عنوان یک اعتقاد یا تخصص‌، تاثیری دگرگون کننده دارد. اکنون جهان در آستانه همسان سازی و یونیفورم شده است، شاید خرده فرهنگ‌ها‌، بتوانند تنوع و تفاوت آرای مختلف را به عنوان چاشنی حیات هم که شده‌، حفظ کنند و اهرمی‌باشند برای حفظ تعادل و تثبیت حق تعامل‌.
مطالعه اسطوره‌های دیگر همچنین چشم‌اندازهای متنوعی را بر ما می‌گشایند‌. اگر در اسطوره کیکاووس‌، کشور گشایی و خراج گیری از طریق خونریزی و برادر کشی انجام می‌شود، در اسطوره‌های مصری اوزیرلیس را می‌بینیم که کران تا کران جهان را نه با زور و جنگ افزار که با مهربانی فتح می‌کند و زندگی خود را وقف بهروزی مردمان می‌کند‌. کشوری مثل مصر به صرف داشتن چنین اسطوره ای است که در رده تمدن‌های بزرگ به شمار می‌آید نه فقط به پشتوانه اهرام بزرگ‌.همین مهر بزرگ مادر فرعون اخناتون را می‌بینیم که عملاً مهر و ایثار و خردی را در تاریخ مصر به یادگار می‌گذارد و حضور او نشان دهنده این است که اسطوره‌ها انعکاسی از واقعیت‌های اجتماعی و تاریخی یک ملت‌اند‌. در واقع اسطوره‌ها همان تاریخ یک ملت‌اند به زبانی فراملیتی و فرازمان مکانی‌.

 

به نظر شما کدام تفکر پشت شکل گیری اسطوره‌ها جای گرفته‌اند‌. آیا این تخیل انسان بدوی و عامی‌است که اسطوره را خلق کرده است یا آن‌ها زاییده ذهن روشنفکرانه ای هستند که در طول زمان با در آمیختن به هنر و ادبیات شکل گرفته‌اند‌؟

 

اسطوره‌ها زاده تخیلات جمعی یک قوم یا ملت‌اند و تعبیر پذیری و انعطافی که در آنها هست‌،  آنها را در طی قرن‌های متمادی زنده نگه داشته است و هر کس به فراخور زمانه و حال خود از اسطوره‌ها برداشتی متفاوت دارد. مثلاً اسطوره باکوس یونانی رادر نظر بگیریم که خدای شراب و تراژدی است.

 

جشن مربوط‌، این رب النوع در زمانی اجرا می‌شده که تاکستان‌ها سبز می‌شده‌اند. معتقدین به این آیین چنین می‌اندیشیده‌اند که با کوس به خاطر تحمل زایش و مرگ مدام، رب النوع تراژدی است. در عین حال رستاخیز انسان نیز در این داستان مستقر است. سرگشت مسیح نیز به نحوی ملهم از همین ماجراست. امروزه اگر به یک ذهن علم زده از رستاخیز در جهان دیگر صحبت کنیم شاید با تردید و پرسش او روبرو شویم. اما این اسطوره که در اشکال مختلف به حیات خود ادامه داده، مثل یک اثر سمبلیک ادبی قدرت تغییر داشته آیین باکوس در خود عیش و عزای توامان را مستتر دارد: شراب و تراژدی مخاطبین این اسطوره گاه مردمان معتقد به واقعیت باکوس هستند و گاه‌اندیشمندی مثل جوزف کمبل است که در کتاب قدرت اسطوره با نقل جمله ای از عیسی مسیح، معاد را چنین تفسیر می‌کند: «من به شما می‌گویم، تا یک دانه گندم بر زمین نیفتد  و نمیرد، تنها می‌ماند. اما اگر بمیرد محصول فراوان خواهد داد» و بالافاصله از قرآن نقل می‌کند که «فکر می‌کنید وارد باغ سعادت خواهید شد، بدون آنکه آزمون‌هایی را از سر بگذرانید که کسانی پیش از شما گذرانده‌اند؟»

 

دست یافتن بر این بصیرت در محتوای اسطوره، آن را با ملموس ترین مساله کشاورزی پیوند می‌دهد. در همان حال که ما را به این نکته رهنمون می‌شود که اسطوره‌ها زادگاه هنر و ادبیات‌اند و هر چند مانند یک اثر ادبی سمبلیک داری نویسنده بخصوصی نیستند، اما گویی ذهنی آگاه و روشن با دقت و بصیرت تار و پود آنان را در هم تنیده است.

 

در زندگی روزمره خاکستری رنگ ما اسطوره‌ها در هر گوشه از زندگی نفس می‌کشند. برخی لحظات آنها با خرافات عجین می‌شوند و برخی دیگر از لحظات با واقعیت گره می‌خورند‌. با این وجود گویی اسطوره‌ها بیشتر با گذشته و آینده غیر قابل دسترس گره خورده‌اند تا اینکه افسانه ای اغراق شده یا آینده ای رویایی را به ارمغان آورند‌. از نظر شما اسطوره‌ها در قرن حاضر در کدامین گوشه حیات بشری‌، اجتماعی و فرهنگی ما سکنی دارند؟

 

« کاسیرر» معتقد است، اگر بخواهیم ریشه و علل رفتارهای یک ملت را بشناسیم باید به اسطوره‌ها شان رجوع کنیم‌. شاید انگ خرافه ما را از اهمیت اسطوره غافل کند‌. اما واقعیت این است که در هر ملتی خرافه و اسطوره در ناخودآگاه مردمان وجود دارد‌. این که شب چهارشنبه نباید به آینه نگاه کنیم خرافه است‌. اما این که «کیکاووس»  چهار عقاب به تخت خود می‌بندد و به آسمان پرواز می‌کند‌، آرمانی بشری را مجسم می‌کند که در هر جای دنیا جنبه عام دارد‌، « ایکاروس » در اسطوره‌های یونانی بالی مومین به خود وصل می‌کند و به سمت خورشید می‌رود و همین تخیل و آرمان‌، ژول ورن را وادار به نوشتن داستان سفر به ماه می‌کند‌. این اسطوره بالاخره روزی به واقعیت می‌پیوندد‌. اسطوره‌ها در زمان پیش از تاریخ‌، پاسخ‌های ابتدایی به جهان پیرامون خود بوده‌اند‌، « پوزیدون »‌، خدای دریای یونانی‌، با « بوسلمه »‌، حکمروای دریای جنوب ایرانی‌، هر دو خشم و خروش دریاها را برای بشر اولیه توجیه می‌کرده‌اند‌. امروزه کسی نیست که باور داشته باشد « بوسلمه ای » وجود داشته‌، به همان میزان که ممکن است واقعیت‌های مطرح شده در قصه«  شازده کوچولو » را باور نکنیم ولی ما « شازده کوچولو » را باور می‌کنیم برای آن که بصیرت و پیامی‌که در آن داستان هست را قبول داریم‌. اسطوره‌ها گذشته از این که چنین بصیرتی را از طریق داستان‌های خارق العاده در مورد خدایان بیان می‌کنند‌، در همه ملت‌ها هم نظیرهایی دارند‌. شکنجه « پرومته » در کوه‌های قفقاز‌،‌شباهت زیادی دارد با داستانی که ما در مورد « ابن ملجم » داریم‌. در این داستان هم کرکسی می‌آید و پیکر « ابن ملجم » را تکه تکه جدا می‌کند.

 

داستان عقابی که جگر «پرومته » را هر روز می‌بلعد و هر روز جگری نو در او می‌روید شاید باور نکنیم‌، اما اشتیاق دست یافتن بر دانش‌، بر مبنای یک واقعیت عام بشری است و در داستان « ابن ملجم »‌، این که هر لحظه پرنده ای آدمی‌را که دمادم می‌میرد و زنده می‌شود‌، تکه تکه می‌کند‌، به واقعیت‌های زندگی قومی‌رهنمون می‌شود‌.

 

سرچشمه‌های این داستان در زندگی ما قابل مشاهده است و اسطوره به صورتی اغراق شده آن را مجسم می‌کند‌. در فرهنگ ما « چگینی‌ها » هستند که هر وقت یادمان می‌آیند‌، پشت دست می‌گزیم و رو به هفت کوه سیاه تف می‌کنیم و خیال می‌کنیم که این رفتار مربوط به یک دوره خاص است که آدم‌ها را زنده زنده بخورند‌. اسطوره‌ها نشان می‌دهند که این روحیه در ما هست‌. کافی است به « ارداویراف نامه » رجوع کنیم تا صحنه‌های متنوعی از شکنجه را ببینیم‌.

 

اگر بپذیریم که اسطوره‌ها پیش طرح رفتارهای یک ملت هستند یعنی پذیرفته ایم که اسطوره‌ها نمایندگان افسانه ای ملت‌ها هستند‌. شاید دانش مدرنیته امروز به دلیل تاکید بر حذف اسطوره‌ها از جهان امروز کمی‌گنگ و بلاتکلیف در محمل دانش‌های جهانی است‌. مثلاً در ادبیات با حذف اسطوره از ادبیات معاصر که شالوده ادبیات کلاسیک تا این زمان بوده‌اند به نوعی با ادبیات فاقد ریشه مواجهیم‌؟

 

بله کاملاً صحیح است و اسطوره‌ها پیش طرح رفتارهای یک ملت‌اند‌. این که ملت‌ها چه دیدی نسبت به خود و جهان پیرامون دارند‌، در اسطوره‌ها منعکس است‌. در اسطوره‌های چین داستان آفرینش با غولی به نام توفو آغاز می‌شود که در آسمان‌ها مشغول ساختن کاخ خویش است‌. از سقوط ناگهانی او و تکه تکه شدنش‌، جهان پدید می‌آید‌. چشمان او ماه و خورشید را پدید می‌آورند‌. استخوان‌هایش کوه‌ها‌، موهایش جنگل‌، رگهایش دریاها و شپش‌های تن او انسان را به وجود می‌آورد‌. کافی است این داستان آفرینش را با اسطوره خلقت در تورات مقایسه کنیم تا بدانیم ملت چین چه نگاه تحقیر آمیزی به خود داشته است‌، همچنان که نظام کاست در هند‌، نجس‌ها را زاده اسافل آن موجود مقدس اولیه می‌داند و آیا همین نگرش امروزه در هند خودنمایی نمی‌کند‌؟ امروزه اگر بخواهیم آن توحش پنهان فرهنگی را دنبال کنیم‌، به جای خرده نگری به اجتماع امروز‌، نمی‌توان مستقیماً به سراغ ارداویراف نامه رفت‌؟ جلوه‌های رحمانی و شیطانی تصویر شده در آن اسطوره،  شکل فشرده شده و حد نهایی رفتارهای ما را یکجا جمع آورده است‌. امروز پیشرفت‌های علم خود به خود جهان ما را اسطوره زدایی کرده است ولی نفی اسطوره‌ها نشانه واقع گریزی و در پوست شیر رفتن نیست‌؟

 

در اغلب آثار ادبی ما دو عنصر فرهنگی حذف شده‌اند‌. مذهب و اسطوره‌. غلبه تفکرات حزب توده بر فضای روشنفکری دوره قبل‌، تظاهر به مدرنیته بی ریشه‌، و از طرفی نداشتن اعتماد به نفس که مبادا به خرافات دامن بزنیم‌، باعث شد که این دو عنصر حذف شوند‌. عامل دیگر در حذف شاید این بود که نزدیک شدن به مسایل عقیدتی به احتمال برداشت غیر متعارف‌، کفاره سنگینی داشت‌. با این همه نویسندگانی چون فروغ‌، گلشیری و هدایت به ریشه‌های فرهنگی ما توجه کافی و فراوانی داشتند‌.

 

 در مورد اسطوره‌ها ظاهراً نباید منعی در میان باشد‌، ولی می‌بینیم به محض آن که صحبتی از شاهنامه به میان می‌آید‌، افرادی متعصب چنان برخوردی می‌کنند که گویی شاهنامه وحی منزل است‌. این تعصب باعث می‌شود که فرهنگ ما هیچ گاه نقد نشود و نقطه قوت‌های آن هم بارز نشود‌، چون رستم نماد وحدت ملی ما است ولی درست به همین دلیل که نماد ملی است باید در او دقت کرد‌. آیا نمی‌شود در رستم‌، آن آدم احساساتی را دید که مثلاً وقتی کشور در خطر حمله  است‌، به خاطر رنجش خود از شاه‌، چند شبانه روز به باده نوشی مشغول می‌شود؟ آیا این آدم احساساتی به خونخواهی سیاوش‌، به کینه ای کور تورانیان را از دم تیغ نمی‌گذراند‌؟ چرا خود فردوسی را که  می‌گوید « دل نازک از رستم آید به خشم » محکوم نمی‌کنیم‌؟ آیا همین انرژی کور نیست که فرزند خود را به خاطر غرور می‌کشد و اسفندیار را کور می‌کند؟ جالب است که قضاوت مردم در مورد رستم بسیار واقع بینانه تر از حامیان متعصب است‌. در هیچ جای شاهنامه نیست که رستم را با خود دو شاخ تصویر کند‌. اما در داستان‌های عامیانه می‌بینیم که رستم با دو شاخ دیو تصویر شده‌. گویی رستم که دیو سفید را کشته‌، خود جای دیو را گرفته است‌. آیا فرهنگ داشی و عیاری‌، علی رغم کمک‌هایی که به مظلومان می‌کرده‌اند‌، نهایتاً یک فرهنگ مطلوب بوده است‌؟ این فرهنگ که باز مانده دوران لوطی منشی و پهلوانی گری است‌، هر چند تنها مشکل مقاومت در برابر قلدری فئودال‌ها بوده‌، آیا جای نقد ندارد‌، در چین هم سامورایی‌ها خدمات فراوانی به مردم می‌کرده‌اند‌. اما همین سامورایی‌ها که در تمام مدت سال بی کار می‌نشستند تا هجومی‌پیش آید و وارد معرکه شوند‌، به یک نیروی دیکتاتوری تبدیل می‌شوند ویل دورانت نقل می‌کند که یک سامورایی روی پلی برای آن که شمشیر تازه  خود را امتحان کند‌، مرد دوره گردی را چنان از کمر به دو نیم می‌کند که پیکر او بعد از  ضربه‌، چند قدم به جلو می‌رود و بعد می‌افتد‌.

 

دوران پهلوی هر چه بوده گذشته‌، اما امروز سرچشمه خیلی از رفتارهای یک ملت‌، با نگاه به گذشته و کهن الگوهای آنها قابل بررسی است‌. هم چنان که حمله‌های انتحاری جنگنده‌های  ژاپن در جمگ جهانی دوم‌، و ذوب فرد در جمع‌، که یکی از عوامل پیشرفت ژاپن است‌، ریشه در آیین « باشیدو » ژاپن دارد، آیینی که اطاعت را به شکل حکمی‌مذهبی در صنعت خود به کار گرفته است‌. این هم شکل سازی در ژاپن مسلماً زاده نیازهای اجتماعی آن کشور است‌، در حا لی که در اروپا سنت کارناوال بر دیگر شکلی تاکید دارد‌. پذیرش تنوع و اشکال دیگر گونه و بالماسکه وار، شاید در میدان دادن به آرا و افکار متفاوت بی تاثیر نبوده باشد‌.


ارسال نظر