صادق هدایت و روح قومی

تعالی بخشی به الگوهای قومی در کارهای هدایت

شاپور جورکش

در این مقاله تلاش شده با ارائه نمونه های تحلیلی از داستان های هدایت، مطالب زیر روشن شوند:

* روح قومی چیست؟
* نیازهای جامعه و الگوهای تکرار شونده ناخودآگاه قومی در ادبیات
* دستاورد هدایت:بازنگری کهن الگوها و روش علمی
* هدایت به عنوان میراث دار و منتقد ادبیات سنتی
* تعالی بخشی به الگوهای قومی در آثار هدایت
* علت های سوء تفاهم در بررسی آثار هدایت
* علت های مقبول نیفتادن چهره ی روشن هدایت
گفتند از ساعدی بوده.گفتند از پرویز داریوش بوده و گفتند از مجتبی مینوی بوده.درست به خاطر ندارم که آن چکیده ی پشت جلد " بوف کور" قطع جیبی از که بوده که طنین آن در سایه روشن ذهن ما گهگاه پیدا و ناپیدا می شود که : آثار او بازتاب " حیات یک ملت است ."
من اصل مقاله را به یاد ندارم اما همین چند کلمه ، نوجوانان دهه های چهل و پنجاه را علی رغم شایعاتی که در مورد هدایت بوده به دنبال آثار او می کشید؛ که جوانان امروز را به جست و جوی راز هدایت می کشاند. فاتحه ای ، شعری بخوانیم. زمزمه ای ، ذکری ، یادی بکنیم و بیندیشیم به این روح قومی،به خوب و بد جنوب، تلخ و شیرین و سایه روشن این ناخودآگاه سیالی بیندیشیم که باری بر این خاک،سعدی را روان، مولانا را پایکوبان، فردوسی را توفنده، نظامی را غزلخوان،خیام را بیدار و حافظ را حافظ کرد. و پرتوهایی از این آذر فرٌار در چهره ی عارف ، نیما، هدایت، فروغ،سپهری و آتشی بر امروز ما تاباند. و این چند چهره همگی به نحوی با آن ناخودآگاه قومی در ارتباط بودند.ژنی بودند،گفتار و نوشتارشان آیینه ی کردارشان بود.اینان همه از نوشتن ناگزیر بودند.
و این روح قومی چیست و چه ارتباطی با ادبیات دارد؟ کهن الگوهای زن و مرد،الگوهای عشق و کین.بروز خشم و قهر و مهر و عطوفت ما چگونه در ادبیات رخ می دهند؟ چرا کتیبه های آن شاه هخامنشی از سرزمین مردان زیبا،نجابت و دروغ یاد می کند؟ دروغ و کینه چگونه در ادبیات ما نقش سلبی می گیرند و نه اثباتی؟
شاید جلوه ای از روح قومی را در آثار نویسندگانی که به نیاز جامعه پاسخ می دهند بیابیم . و نیاز جامعه چیست؟ حلول روح سلحشوری در یک مقطع تاریخی در آثار فردوسی، و نمونه ی ملموس و امروزی آن در دو فصل اول " اهل غرق" : ما سال های سال همجوار دریا بوده ایم ولی برخلاف بسیاری از کشورهای همجوار دریا، ادبیات دریایی نداشته ایم و " اهل غرق " این نیاز، این دین را به جامعه ادا می کند. و هنرمند این نیاز را نه تنها برآورده بلکه گاه اصلاح می کند و به عبارت دیگر به تعالی بخشی الگوهای قومی می پردازد. و این الگوها تکرار شونده هستند. شیخ صنعان بازگو کننده ی روحیه ی مردمی است که تقوا و شور حیات را با هم دارند. اما شور حیات ناگهان طغیان می کند و شیخ علیرغم تقوای خود به خوکچرانی مشغول می شود. تقوای زاهدانه و آن دنیایی و مائده هستی دنیوی: دو عاملی که در رنسانس اروپا رودروی یکدیگر قرار می گیرند. و حکایت شیخ صنعان که گویی در زمان و مکان خود پاسخ خود را نگرفته ، دوباره در " شوهر آهو خانم " ظاهر می شود تا به اصلاح یک الگوی روح قومی بپردازد و این الگو شاید بارها و بارهای دیگر تکرار شود تا به شکل مطلوب و هماهنگ خود برسد. چراکه الگوهای قومی اعتباری نسبی دارند و نه وحی منزل اند که باید آن را بی چون و چرا پذیرفت. روح قومی الزاما ً شامل الگوها و عناصر مطلوب نیست و بسیاری از عناصر آن نیازمند بازبینی و بازسازی است. ولی این کار هم کار هر هنرمندی نیست.فقط یک هنرمند ژنی، یک هنرمند مرتبط با روح قومی می تواند به آن نزدیک شود. اگر والت ویتمن پدر شعر آمریکا در کتاب " برگ های علف " اشاره به نی مولانا دارد، اگر امرسون از سعدی ، و گوته از حافظ الهام می گیرند، اما بازنگری ارزش های مطرح شده توسط این بزرگان، به عهده ی هنرمند بومی است. و این بازنگری در جهت اعتلای ارزش ها ، یک نیاز جامعه است که به شکل الگو های تکرار شونده در ناخودآگاه قومی رستاخیز می یابد و هدایت این بازنگری را انجام می دهد.
هدایت به عنوان روشنفکری که " وظیفه اش مکرر در مکرر شک کردن در حیطه ی تخصصی خویش" است، از سویی ارزش های قومی خود را می کاود و از سویی ارزش های تفکر غرب را می سنجد و سره و ناسره می کند تا با توجه به معیارهای قومی، خرد شرق و ماده باوری و تحلیل گرایی غرب را آشتی دهد. ولی هیچ وقت کورکورانه به دنبال کسی راه نمی افتد.
در داستان "شب های ورامین " فرنگیس به فریدون می گوید: " مگر توی آن کتاب فرانسه ات عکس روح را به من نشان ندادی؟ به فرنگی ها که اعتقاد داری؟ " و فریدون می گوید " مگر هر مزخرفی که اروپا نوشت راست است؟ اینها عقیده ی پیرزن های فرنگ است. " خواهم گفت که هدایت چگونه به همین شکل با ابرمرد نیچه روبه رو می شود و چگونه داستان نویسی ما را بر پایه ای علمی و تحلیلی قرار می دهد. اما نه به عنوان کاری یکسره غربی. اگر هدایت به جمع آوری فرهنگ عامه می پردازد نه تقلیدی غربی که ادامه کار ابوریحان بیرونی است که همین کار را قرن ها پیش در " مال الهند " انجام داد: الگوی تکرار شونده و تعالی بخش.
امید من این است که بتوانم با تاسی به هدایت با وسواس یک کار پژوهشی و ابژکتیو ، بی تعصب از هدایت آنگونه بگویم که بود و روشن کنم که هدایت که بود،چه گفت و آثار او چه ارتباطی با روح قومی ما داشت. و بدین منظور شاید ذکر چند خاطره تماسی باشد با روح قومی.

سالهای 51، 52 دانشگاه شیراز

انگار همین امروز بود آن سال های دور که ما دانشجویان سابق، سخنرانی ابراهیم گلستان را به جرم نداشتن تعهد اجتماعی برهم می زدیم. دانشجویان هو و هیاهو . و استادان : آن سال ها مسعود فرزاد، حافظ شناسی که شنیدم در بستر احتضار در رویای خود جایزه ی نوبل را پس می زد، هملت را ترجمه کرده بود، در جواب دانشجویی که می پرسید: " استاد! واژه ی Painting را شما نقاشی ترجمه کرده اید، آیا معادل " آرایش " که به آذین انتخاب کرده مناسبت بیشتری با وضع اوفلیا در آن شب کذایی ندارد؟ " و استاد که برآشفت و دشنام داد که : " هرچند من خود در مقدمه گفته ام که دیگران هم ترجمه کنند ولی نه این فلان فلان شده که هملت را از فرانسه ترجمه کرده و تازه یک دست هم ندارد ." و این مرحوم فرزاد دوست نزدیک هدایت بود و لطیفه های او را خوب به یاد داشت. همو که هدایت در نامه ای راجع به او و مینوی می نویسد : " اینها رفته اند رادیو بی بی سی از ان انات ملی حرف می زنند و حالا که فکر کرده اند من مشهور شده ام می خواهند مرا آلت دست قرار دهند ." این نوع مغلطه و حکم اخراج در سخن فرزاد، این نوع حذف کور، بخشی از فرهنگ قومی ماست.
خاطره ی دیگر مربوط به دکتر مسعود فرزان استاد ادبیات آمریکای دانشگاه شیراز است. فرزان مولوی شناس بود، قصه نویس بود. اما به انگلیسی می نوشت و بعد دیگری آنها را به فارسی ترجمه می کرد. روزی شعری از دوستی به او نشان دادم و نظرش را خواستم گفت: " ببین این شعر خوب است. ولی پر از کلی بافی است . یک شاعر اروپایی قادر است هفتادبند فقط راجع به گنجشک حرف بزند." استاد درست دیده بود . در شعر ما همیشه از سرو سخن رفته ،سروآزاد،سرو تهیدست، سروی که قیام می کند. اما همیشه حالات ذهنی شاعر بر این سرو مسلط بوده و توصیف خود سرو- آنچنان که مثلا منوچهری از شب می گوید- در ادبایت ما کم است.
ابژکتیو نگاه کردن در ادبیات ما مطرود است. مشاهده گر و موضوع مشاهده همیشه در ادبیات ما تداخل داشته اند. انگار هیچ وقت شی یی خارج از ذهن شاعر و نویسنده وجود نداشته . و خواهیم دید که هدایت چگونه دید علمی و تحلیلی را به ادبیات داستانی ما معرفی می کند و واقعیت های اجتماعی در کار او چقدر در داستان های او مطرح اند.

اما هدایت که بود:

هدایت یک شازده ی وامانده ی قاجار و یک کارمند دون پایه ی بانک بود.یک مرد ضعیف الجثه با عواطفی زنانه بود: مشی – مشیانه روی یک پایه ی گیاهی.هدایت تلخ اما لطیفه گو بود و این دوگانگی و چندگانگی حتا در مشرب های گوناگون فکری او هم مطرح است. شازده ی قاجاری که در عصر رضاخان چشم باز کرده بود. گویی این دوگانگی به او چشم مرکب و پرنده وار بخشیده بود و آن ویژگی زن-مردی، مشی و مشیانه ای به عواطف او ظرافتی بخشیده بود شکننده و آسیب پذیر که مرگ خودخواسته ای او را به دنبال داشت. بگوییم ضعف شخصیتی .
هدایت به عنوان یک نویسنده در عین حال که گاهی به ستایش قوم ایرانی می پردازد و تا حد ناسیونالیزم افراطی و متعصب پیش می رود،ایرانی و انیرانی را باور دارد، چگونه است که گاه اعتقادات مردمی را به ناسزا می گیرد؟ اما وجه مثبت این کار بزرگ او را در نظر بگیریم که پستوهای فرهنگی ایران را کاویده، در هند زبان پهلوی آموخته تا اگر در این پستو گوهری بیابد آن را سنگ بنای هویت ایرانی کند. و در این راه این شناخت سره و ناسره کردن عناصر و الگوهای فرهنگی پرداخته. راجع به این تلاش هدایت تاکنون بسیار نوشته شده . اما دستاورد هدایت از این سیر فرهنگی درست مورد تحلیل قرار نگرفته.این که هدایت چطور به اندیشه ی صوفیانه روبه رو می شود،این که چطور اندیشه ی رستم پرور، رستم به عنوان قدرت کور، را رد می کند و چگونه تفکر خیام را تفکر علمی تحلیلی را به عنوان یک نیاز جامعه به داستان می کشد و این که چگونه به اصلاح الگوهای قومی دل می گمارد حرفی است تازه.

بوف کور و الگوهای قومی :

از دو نوع نقد تقلیل گرا ، یعنی نقدی که متن را به یک معنای خاص تقلیل می دهد ، و نقد تکثرگرا یعنی نقدی که معناهای مختلفی را در یک متن متصور است. به ضرورت و ناچار باید در مورد داستان های هدایت به نقد تقلیل گرا بپردازیم . چراکه در مورد آثار او آنقدر ضد و نقیض گویی شده که فقط یک پژوهش تحلیلی و آماری می تواند داغ خروارها مهر و انگ را از چهره هدایت بزداید. و چرا که همه منتقدانی که با انگیزه ی نقد تکثرگرا به سراغ هدایت رفته اند به جای آن که با بررسی همه کارهای هدایت نظام فکری و سمت گیری اجتماعی او را استخراج کنند و بعداً " بوف کور " را در پرتو آن منظومه فکری تحلیل کنند، بدون آن که از نظام نمادینی ثابت و دستگاه نقدی مشخص پیروی کنند، با التقاط نمادهای متناقض هرگوشه از " بوف کور" را به شکلی تعبیر کرده اند و به تقلید از نمونه های نقد غربیان بر بوف کور ، در نهایت توهمات مالیخولیایی " بوف کور " را مبنای فکری نویسنده تلقی کرده اند و بر پایه ی همان خشت کج اول از طرفی به بررسی داستان های کوتاه هدایت بنا نهاده اند و اندیشه و پیام آن آثار را وارونه جلوه داده اند و در محاق کج اندیشی فرو برده اند، و از طرفی دیگر هویتی کاذب برای نویسنده برساخته اند و هدایت را که در پی تعالی بخشی به الگوهای قومی بود تا حد یک " بیمار روانی " با " تمایلات آدم کشی" تنزل داده اند.

دستمایه ی اصلی داستان های عاشقانه هدایت :

یک کار تحلیلی و آماری بر روی 20 داستان کوتاه هدایت نشان داد که تم اصلی این داستان ها از این دستمایه ی واحد سرچشمه می گیرد که : نظام اجتماعی ما سامان نمی گیرد مگر وقتی که رابطه زن و مرد- این کهن الگوی آدم – حوایی ، سامان بگیرد.
20 داستان هدایت در تحلیلی بسامدی به این تم مشترک تن داد که : زن در رابطه عاشقانه و خانوادگی پیوسته قربانی خودخواهی جامعه نرینه سالار شده و مرد نیز که آینه دار زن است بعد از درهم شکستن زن، خود فرو ریخته است.و این تم واحد بر پایه ی عشق ، یعنی اضطرلاب اصرار خدا، بوی پیراهان یوسف، بوده.
عشق که در ادبیات ما همچون برف به صحرا باریده و نردبام آسمانی بوده. اما هدایت ،علیرغم این پیام روشن، در اکثر نقدها به عنوان زن کش،پوچ گرا،نیست انگار ... مطرح شده چرا؟ چون رژه لسکونامی زمانی نقدی بر " بوف کور " می نویسد و هدایت را پوچ گرا می خواند و باز شرق شناس دیگری به اسم موکاروفسکی او را پوچ انگار می خواند یا دیدرا ابرلیدر 1965 در " سمینار پوچی و عالم ادبیات " تحلیلی بر " بوف کور " می نویسد و او را نیست انگار معرفی می کند. از آن به بعد اکثر نقدهای داخلی بر پایه همین تقلید ناشیانه و از منظر بیگانه هدایت را نیست انگار و ضد زن می نامند. در حالی که هدایت در نامگذاری زنان داستان جانبدارانه عمل می کند و اسم پرسوناژهای داستانی اش مثل زرین کلاه، خورشید، روشنک، زربانو... یا بارقه ای از حقیقت و نور دارند و یا ترحم نویسنده در آنها مستتر است: گوراندخت. و بر عکس در نام مردان داستان ها اغلب نوعی خشونت ِ نهفته به چشم می خورد، به نوعی نقص شخصیتی مشخص است: خشتون (چیزی از جنس خشت) داش آکل (که در لهجه شیرازی "کَل " معنای مچل دارد.)

بررسی علت سوء تفاهم ها :

داستان " زنی که مردش را گم کرد " زیر عنوانی دارد از نیچه با این مضمون که " به سراغ زنان می روی؟ شلاق را فراموش نکن." مرور این داستان نمونه ای بارز از چگونگی رخداد سوء تفاهم را برملا می کند.
زرین کلاه که زادنش با مرگ پدر همزمان بوده، به زعم مادر خرافاتی اش ، بدقدم و پیوسته مورد لعن و دشنام و ضرب و شتم اوست. او در گریز از خانه پدری در حین کار در موستان به گل ببو عاشق می شود و در دو سه ماهه آغاز ازدواج ، ناز و نوازش گل ببو خاطره ی تلخ کتک های خانه پدری را از ذهن او می زداید اما طولی نمی کشد که گل ببو با شلاقی که الاغ هایش را با آن می زده به جان زرین کلاه می افتد. و هر بار بلافاصله بعد از شلاق با او هم بستر می شود. و زرین کلاه که می اندیشیده در خانه پدری جز کتک و دشنام چیزی در انتظارش نیست، شلاق و محبت گل ببو را ترجیح می دهد و وقتی گل ببو او را با کودکی تنها می گذارد زرین کلاه به یاد شلاق های گل ببو دلتنگی می کند. اما کودکی که به دنیا آمده کودکی است مفنگی که هربار که گریه می کند تا گلوله ای تریاک به حلقش نیندازند آرام نمی گیرد .
این کودک داغ دو شلاق را به طور مادرزاد برگرده دارد و زرین کلاه می گوید این داغ ها اثر شلاق هایی است که من خورده ام.
با توجه به جمله نیچه،ممکن است خواننده ی سهل انگار این طور نتیجه گیری کند که هدایت معتقد است اگر به سراغ زنان می روی شلاق را فراموش نکن. اما داغ مجسم بر گرده ی کودک،بمانعلی ، بازگوی این واقعیت است که هدایت آگاهانه جمله نیچه را روبروی آموزه ی " ابرمرد" او قرار داده و به ریشخند گرفته : چطور ممکن است زنان را شلاق بزنیم و انتظار داشته باشیم که ابرمردی که به هر حال باید از دل این زن زاده شود،داغ شلاق بر گرده نداشته باشد؟ و این چرخه ی شلاق از مرد به زن و از زن به مرد منتقل می شود و در داستان های دیگر هدایت چون چرخه ای پیش می رود تا نشان دهد شلاق در الگوی سنتی رفتار ما با زن چه نقش سیاهی داشته و چگونه مرد و زن از آن پسربهرو دختر بهرند.
نمونه ی دیگر بروز این سوءتفاهم ،برداشت از داستان " داش آکل " است. همه ی ما فکر می کردیم هدایت پشت داش آکل است و بر از دست رفتن ارزش های داش آکلی مرثیه می خواند. در حالی که چنین نیست. هدایت نه تنها برای توصیف داش آکل از صفت هایی مثل " گاو پیشانی سفید" ، " مرد بی سواد" و " طوطی دست آموز" استفاده می کند بلکه الگوی شخصیتی او را به خاطر بهادادن به نقش اجتماعی داشی در مقابل فردیت، و به خاطر ندیده گرفتن و کفران عشق در مقابل سنت های روبه زوال به محاکمه می کشد.
شخصیت های این داستان نشان دهنده ی الگوهای رفتاری جامعه ای بیمار است و داستان بازگوکننده ی عشق ناکام شرقی است که در آن عاشق ، مجنون وار و خودآزار و حرمان زده، دست از زندگی می شوید و در عین حال با شعرهای عشق لاتی برای خود دلسوزی می کند، الگوهای عشق بیمار که در آن عاشق زردرو،فکروذکری جز معشوق ندارد و در عین حال که از خود ناامید است،اطمینان دارد که به وصال نمی رسد و رسوای خاص و عام سربه بیابان می نهد و با وحوش حرف می زند.
در الگوهای عشق مجنون وار مجال وصال بسته است اما برای داش آکل چنین نیست: او می تواند با مرجان ازدواج کند اما سنت ها دست و پای او را بسته اند: شرایط بیرونی داش آکل که او را میراث دار سنت های پهلوانی کرده. کشمکش فردیت و نقش اجتماعی تحمیلی،وجود داش آکل را دوپاره می کند: داش آکل پهلوان و داش آکل عاشق. و پهلوان عاشق را می کشد اما هدایت نیمه ی عاشق او را حق حیات می دهد و همان نیمه را " نیمه ی حقیقی" " نیمه ی واقعی " داش آکل می نامد.
از طرفی دیگر خود داش آکل حامل و نمودار همه صفات به ظاهر دلخواه و سنتی مرد ایرانی است:غیرت،ناموس پرستی، خوش نوشی،رفیق داری،سلطه جویی، عشق خودآزار،نگرش مردسالارانه به زن،عدم بیان احساس،زن را به زنجیر مرد دانستن،سنگ زیرین آسیا بودن. و هدایت که در نگاه انتقادی خود به این الگو،فردیت را بها می دهد و نه نقشی را که اجتماع " طوطی وار" به او آموخته بوده،در اشاره ای از جانب یهودی داستان،ملااسحاق، به ما می گوید: " این چیه که پوشیدی؟این ارخلق حالا ورافتاده" . و مرجان نیز به نحوی دیگر الگوی زن ایرانی است که فقط می توانددر یک نگاه در اول داستان داش آکل را ببیند و دیگر او را نبینیم تا آخر داستان روبروی قفس طوطی. در عین حال او همان سرنمون روح حمایتگر زنانه است که پیوسته در جنگ های اسطوره ای نگران جنگ قهرمانانی است که علی رغم یال و کوپال خود،به حمایت او نیازمندند. جنگ رستم و سهراب را به یاد بیاوریم که رستم چگونه ناگهان به یاد مادرش می افتد و به سپاه می گوید اگر من مردم به دلداری مادرم بروید. مرجان همان کتایون است که به اسفندیار می گوید: " مده از پی تاج سر را به باد." مرجان الگوی تکرار شونده ی خواهران ویراف است که بیش از آن که او را با بنگ و باده ی قدیسان به جهان دیگر بفرستد،به دادخواهی و هواداری او به درگاه مغان می آیند.
مرجان الگوی تکرار شونده ی خواهر بلبل سرگشته است در پی رستاخیز برادر خود. مرجان قادر است هفت سال داش آکل را از شر جنگ و کینه ی کور کاکا رستم دور نگه دارد،ولی بلاخره سنت های طوطی پرور،سنت های بروز ندادن احساسات،سنت پهلوانی و غرور کور داش آکل که حتا نمی تواند شاهین عشق را بالای سر خود تحمل کند او را وادار می کند که عشق خود را نفی کند و به میدان جنگ کاکا رستم برود تا اگر نتوانسته در وادی ناشناس عشق،راه به جایی ببرد،دست کم به آیین پهلوانی بمیرد. و طوطی آخر داستان گذشته از آن که برملاکننده ی راز داش اکل پیش مرجان است، آشکار کننده ی شخصیت او نزد ما نیز هست: داش آکل پهلوان بی سوادی است که جامعه خواسته ها و انتظارات مشخصی را طوطی وار به او آموخته و تلقین کرده و هدایت بر این " تلقین پذیری ِ" داش آکل انگشت می گذارد.
طوطی و قفس پایانی داستان بیش از هر چیز ،حامل اشاره هدایت بر وضعیت مردی است که شرایط و سنت های پوسیده او را احاطه کرده است.‌( زمانی که در سال هفتادو چهار تحلیل داستان داش آکل را با این دید می نوشتم هیچ مدلول خارج از داستانی برای اثبات این نظریه نداشتم ولی بعد در یکی از شماره های آدینه،خاطره ای نوشته شده بود که جالب است آن را ذکر کنم :
کسی به خانه مادر هدایت می رود و عکس پهلوانی با لباس زورخانه که بر در دستشویی چسبیده بود نظرش را جلب می کند. وقتی از مادر هدایت جریان را می پرسد مادر هدایت می گوید پسر خواهر هدایت روزی وارد شد و این عکس را ذوق زده به هدایت نشان داد و هدایت به او گفت برو بچسبانش در توالت.)
دیگر عامل سوء تفاهم در کارهای هدایت, خودکشی , مرگ یا جنون است که پایان بندی داستان هایش را رقم می زند. سطحی ترین برداشت می تواند این باشد که هدایت مرگ اندیش است اما یادمان باشد که هدایت اولاً به گناه و کیفر اعتقاد دارد.در آثار او کمتر شخصیتی است که به گناهی دست بیالاند و کیفر نبیند و کفران عشق در نظر هدایت بزرگترین گناه است, داش آکل با کفران عشق به روحی سرگردان در تاریکی ها ,بدل می شود و می میرد. در " گجسته دژ " گناه خشتون ندیده انگاشتن معجزه لبخند روشنک و فنا کردن او در راه کیمیاست و کیفر او مدفون شدن زیر خشت و آواز گجسته دژ.
در " گرداب" همایون است که در انتهای داستان به درک درستی از حقیقت می رسد. اما کفاره ی گناه تهمت را به قیمت جان فرزند و از دست دادن همسرش می پردازد.
در واقع در اغلب عاشقانه های هدایت,خودخواهی,سلطه طلبی و شیی انگاری و یا عدم درک صحیح مرد نسبت به زن به تباهی زن منجر می شود اما خود مرد نیز بهایی کمتر از جنون نمی پردازد. اتلاق نام عاشقانه به داستان های هدایت شاید غریب باشد اما به خاطر داشته باشیم که هدایت آفات بی شمار عشق را در جامعه ای عشق کش مطرح می کند و در نهایت مردی که کفران عشق کرده به سزای جنون ,یا مرگ محکوم می شود. گویی هدایت همصدا با حافظ همان آموزه ی بزرگ قومی را بازگو می کند که : هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق/ بر او نمرده به فتوای من نماز کنید. و باز همان سخن خیام را که بهشت و دوزخ زمینی را اعتبار می داد.

دستاورد هدایت و روحیه ی قومی

عشق زن در آثار همعصران هدایت هم مطرح است. کافی است به نام کتاب های نویسندگان هم عصر او نگاه کنیم.فرنگیس,فتنه,نامه ی یک زن از سعید نفیسی, هما , پریچهر, زیبا,ساغر,آهنگ,پروانه,سرشک از محمد حجازی,معصومه شیرازی از جمال زاده , من هم گریه کردم جهانگیر خلیلی. حتا آن روح بدبینی که به هدایت نسبت داده می شود در آثار همعصران او نمود بیشتری دارد. گویی این روحیه از بطن اجتماع خود را بر آثار نویسندگان تحمیل می کند. محمد مسعود در اشرف مخلوقات می گوید: " بشر حیوانی است موذی,شرور,جانی...نیکوکاری مولد طمع و خودخواهی ,عشق,شهوت پرستی مطلق,حب نوع, فرع احتیاج و منفعت طلبی است. تمام جنگ هایی که در عالم به اسم سیاست ,دفاع,وطن پرستی,ایمان و عقیده می شود همگی عبارت از شرارت و دزدی اجتماعی است."
مردم گریزی,بدبینی و یاسی که در داستان های هدایت از زبان شخصیت ها بیان می شود,به شکل رگه ای ممتد در آثار چندین داستان نویس هم عصر هدایت قابل پیگیری است و گویی بیماری مزمن جامعه ماست:جمال زاده در " وصیت نامه خصوصی" می نویسد:" اما یک مرض,مرض خطرناک و شرم آوری در ایران پیدا شده که اسمش حرص پول زدن است .ولع پول دوستی و نفع پرستی ,این مرض متاسفانه بر افراد زیادی از طبقات اثر کرده." حتا علی دشتی در ایام محبس می نویسد:" زندگی سراسر شقاوت و بدبختی است.یک خواب مزعج پریشان,که وقتی انسان از فشار این کابوس شوم خلاص می شود که در زیر سرانگشت نازنین مرگ آخرین نفس را کشیده و در آغوش مرگ آرام و ساکن به خواب ابدی و استراحت همیشگی برود."
این روحیه ی بیمارگونه ی جمعی که در کار همه ی همعصران با آثار فرهنگی نشد می کند نه یک تب روشنفکری است و نه یک بیماری فردی که به هدایت منسوب شده.تهران مخوف را که بخوانیم ,می بینیم که در آن زمان " جامعه علیل و بیمار است و خانواده ها در غرقاب سیه بختی غوطه ورند.تهران با فساد دستگاه ها و کلاشی ها و توطئه ها تصویر شده. فاحشه ای در همه جا دست دارد و مدیران و کارمندان دولت را عزل و نصب می کند. مرد رزازی حزب بازی و فرقه سازی می کند. الواط و اشراری مانند جلیل ترکه و داداش قره به نام مجاهد و مشروطه خواه در کوچه بازار بر مردم بی گناه قداره می کشد و کسانی از اراذل ناس" کمیته مکانات" و " حزب ملت " درست می کنند. کارمندان صدیق و پاکدامن به گمنامی و سختی می میرند و بدان و بدکاران جای آنان را می گیرند"
 
از نیما تا روزگار ما ,ص247

شاید واکنش فرهنگی قوم ما در چنین دوره هایی ,همین یاس و عجزی است که در کارهای همعصران هدایت دیدیم. اثری مثل " خاموشی دریا" واکنش قومی ما در برابر ظلم نیست اما بستن این اتهام بدبینی و یاس زدگی به هدایت تنها هم – به دلایلی که خواهم گفت چرا- چندان دور از انتظار از فرهنگ قومی نیست.با این همه بد نیست یادآوری کنیم که هدایت بر این فرهنگ چه افزود. در همان حال که همه ی نویسندگان هم عصر هدایت در مضمون مشترک زن همراه بودند,هدایت روش خاص خود را به جامعه پیشنهاد کرد. در آثار اغلب همعصران هدایت رابطه ی زن و مرد در شکل رمانتیک و سانتی مانتال و سابژکتیو ظاهر می شود. در اغلب کارها کلی بافی و ذهنیت نویسنده بر آثار مسلط است. عشق ها اغلب با آه و گریه با پایان خوش عاقبت به خیر می شوند اما هدایت به عنوان نویسنده ای که به آفات عشق می پردازد,نگاهی عینی,ملموس و تحلیلی دارد. کار او درست شبیه یک کار آزمایشگاهی است.کلی بافی در آثار او نمی بینیم. سفسطه ای اگر در کار او می بینیم این سفسطه از زبان شخصیتی است که در انتها نگاه انتقادی هدایت آن را نفی می کند.
داستان های هدایت نگاهی علمی- آبژکتیو و آماری به مسایل دارد. مثل خیام. خوش خیالی قومی نه در کار هدایت است و نه در کار خیام. به قول صاحب قلمی هرگاه خیام بخواهد خوش خیالی کند یا کلی بافی یک کلمه ی " می گویند " را می آورد. ولی حرف خود خیام عینی,ملموس و مبتنی بر واقعیات حسی است و بیان او علمی و صغراکبرایی: از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن/فردا که نیامده است فریاد مکن/برنامده و گذشته بنیاد مکن/ حالی خوش باش و عمر بر باد مکن. و هدایت مثل خیام وسواس دارد که تفکر خرافه پروری را از فرهنگ قومی اخراج کند.
تکیه بر کار علمی و واقعیت های ملموس گاه حتا کارهای هدایت را به یک گزارش روزمره نزدیک می کند,مثل حاج آقا. هیچ یک از داستان های عشقی هدایت نیست که یک افت اجتماعی از آفات بی شماری که بر سر راه سعادت و رستگاری عشق صف کشیده اند در آن تحلیل نشده باشد.عشق به حیات و مائده های هستی در آثار هدایت درخشش خاصی دارد و هدایت درست مثل خیام در هر فرصتی به ستایش نعمات دنیوی و زیبایی های آن می پردازد: تک گویی همایون در سوگ دوستش بهرام , در داستان گرداب مانیفست ستایش انگیز هدایت از حیات است و کلام او به سوگواری مادری در مرگ فرزندی ناکام شبیه است: " آیا راست است؟ آنقدر جوان,آنجا در شاه عبدالعظیم,بین هزاران مرده ی دیگر,میان خاک سرد غمناک خوابیده. کفن به تنش چسبیده,دیگر نه اول بهار را می بیند و نه آخر پاییز را و نه روزهای خفه غمگین مانند امروز را... آیا روشنایی چشم او و آهنگ صدایش به کلی خاموش شد؟ او که آن قدر خندان بود و حرف های بامزه می زد." : بازیگر دهر این چنین جام لطیف/می سازد و باز بر زمین می زندش!
و هدایت , دریغا گوی این جام لطیف,در هر فرصتی از عشق می گوید اما اگر این عشق به حیات دنیوی در آثار هدایت از چشم ما مخفی مانده شاید به خاطر این است که هدایت به روش سلبی به اثبات عشق می پردازد. شاید به این خاطر است که هدایت ناچار است از آفات بی شمار عشق سخن گوید تا از آن حراست کند. اما کم نیستند داستان هایی که هدایت در آنها مستقیماً به ستایش عشق و زیبایی پرداخته است.(نگ:س گ .ل. ل,گجسته دژ,آفرینگان و آینه ی شکسته) و در این راه از سویی به اصلاح " نگاه به جهان" خواننده پرداخته و از سویی به جبران آن یاس و اندوه قومی,رستاخیز زیبایی های طبیعت و حیات و شوق و شور هستی را در برابر او به پا می کند.
رستاخیزی که قبلاً هم در کار خیام و حافظ به آن پرداخته شده بود و داستان آفرینگان داستان رستاخیز این زیبایی های حیات است: زربانو عاشق فرهاد است ولی به خاطر رعایت حال خواهرش که او هم عاشق فرهاد است نمی خواهد به این عشق میدان دهد. فرهاد از این عشق می میرد و زربانو به هوای دیدار یار,مرگ را با آغوش باز می پذیرد اما در جهان مردگان مایوس از دیدار فرهاد متوجه می شود تنها سرگرمی مردگان یاد لحظه های زیبای حیات است.
توصیفات هدایت راجع به خاطرات حیات چنان در بافت تصویر دنیای مردگان تنیده شده که ظاهراً به نظر می رسد که نویسنده می خواهد کسالت و سرگردانی ابدی و پوچی حیات را مطرح کند. در حالی که هدایت برعکس در این داستان از دخمه ی تاریک مرگ و فراموشی نقبی به سوی گرامی داشت خاطرات زندگی می زند.یکی از سایه ها به زربانو چنین می گوید:" چقدر خوب بود که زندگان برای ما ساز می زدند و می آمدند اینجا پهلوی مرده ها کیف می کردند. برای خودشان هم بهتر بود,چون یادشان می افتد که روزی مثل مامی شوند, آن وقت بیشتر از زندگی لذت می برند!"
بر اساس یک اعتقاد زرتشتی, مردگان پیوسته بعد از رحلت به خانه خود بر می گردند تا ببینند زندگان به ذکر خیر مرده می پردازند یا نه و این یاد نیک یا آفرینگان باعث خشنودی مرده می شود و هدایت با استفاده از این اعتقاد در این داستان ستایش نامه خود را از عشق و حیات می نویسد و و قتی زربانو با جمع ارواح بر سر بام خانه ی او می رسند تا ببینند دختر خوانده او به یادش هست یا نه, هیچ کس را در خانه نمی بینند اما صحن خانه آب و جارو شده و در ایوان یک بغلی شراب و یک سبد گیلاس و آلبالو گذاشته شده. در توصیف این صحنه مظاهر ساده ی حیات که هر رزوه در برابر ماست,درچشم ارواحی که بر بام پرپر می زنند جلوه ای حسرت بار دارد,دقت کنیم که در همین صحنه هدایت نگاه ما را چگونه به لذت بردن از حیات جلب می کند: " در ایوان خانه یک چراغ می سوخت. یک قالیچه افتاده بود و یک بغلی شراب و یک سبد گیلاس و آلبالو گذاشته بودند... چمن ها به رنگ سبز سیر جلو روشنایی مهتاب مثل مخمل موج می زد. هوای نمناک که در آن عطر گل یاس و شب بو و گل های سرخ و زرد می لرزید , درخت ها روی چمن سایه انداخته بودند. و خاموشی کامل همه جا فرمانروایی داشت."
ارواح وقتی می بینند کسی در خانه نیست به شماتت و سرزنش زربانو می پردازند ولی زربانو به جای انتظار آفرینگان,نگاه ارواح را به عشق از دست رفته خود جلب می کند: " ببین آن شب که می گفتم با فرهاد بودم درست همین جور بود. آنجا من و فرهاد زیر همین چفته نشستیم.فرهاد دست های مرا گرفت و گفت: چرا این قدر غمناکی ... "
در همین حال ناگهان در خانه باز می شود و دختر خوانده زربانو دست در دست جوانی وارد می شود و خنده کنان به طرف چفته ی مو ,درست جایی که زربانو و فرهاد بوده اند,می روند. یکی از ارواح به طعنه می گوید " دیدی آفرینگان نگفت؟" در اینجا زربانو با چرخشی زیبا به نکته ای ظریف اشاره می کند و می گوید که دیدار آن دو دلداده " یک تکه ,یک لحظه زندگی مرا به یاد آورد,جلوم مجسم کرد,همین خوب بود. از هر درودی , از هر آفرینگانی روان من بیشتر کیف برد. چون تمام آن یک لحظه خوشی را,سرتاسر جوانیم را دوباره جلو چشمم مجسم کرد."
انسان در آثار هدایت,برای معنا دادن به حیات و حتا مرگ خود به کیمیای عشق نیازمند است. همین تم عشق,همین الگوی آدم- حوایی,دست کم یکی از دستمایه های اصلی " بوف کور" است که این بار در یک فضای مینیاتوری تکرار شده اما منتقدهای ما هدایت را زن کش می نامند.
می گویند نویسنده ای جوان نزد هدایت می رود و شرح شکار آهوی خود را می دهد. هدایت از او می پرسد آهوها هم تفنگ داشتند؟مگر می شود کسی با این وقت احساس زن لکاته را به یک شکل بکشد. زن اثیری را به شکلی دیگر؟ این برداشت که هدایت خود راوی " بوف کور" است, همان کلی بافی مرسوم فرهنگی ماست. همان علم گریزی قومی ماست و گرنه چرا در نظر نمی گیریم که هدایت در فواید گیاهخواری چنین حرمتی برای زن قایل است:" بخصوص جهان زنان باید بیشتر از همه متوجه برتری خوراک نباتی شود,چون یکی از خرافات که شهرت دارد این است که زن باید همه وقت خود را صرف آشپزی کند . از این رو هرگاه از رنگرزی و یرایش لاشه جانوران دست بکشد اوقات خود را صرف کار نجیب تری خواهد کرد.زن که تولید زندگی می کند نباید راضی به کشتار شده و لب های خود را به آن آلوده سازد."
(فواید گیاهخواری,ص56)

بر فرض هم که هیچ دلیل علمی برای اثبات این که هدایت از راوی "بوف کور" جداست وجود نداشته باشد,چگونه ممکن است کسی که این طور نگرشی به زن و زندگی دارد,زن اثیری را که از هوای مسموم اتاق او مرده قطعه قطعه کند و زن لکاته را با گزلیک به قتل رساند. اگر کتاب "گیاهخواری" که متنی علمی است و مستند, نتواند روحیات و بخشی از زندگینامه هدایت را نشان دهد, داستانی مثل " بوف کور" که شرح مالیخولیای یک شخصیت داستانی است,چرا باید سند قضاوت ,در مورد نویسنده قرار بگیرد؟
راوی بیمار "بوف کور" کهن الگوی دیگر مرد ایرانی است.اگر داش آکل کهن الگوی مرد اجتماعی ایرانی است,"بوف کور" کهن الگوی مرد عزلت نشین و درونگرای مرد ایرانی است.همو که در نظامی و عبید زاکانی به نام "گرانجان"آمده.همو که حافظ می گوید : جام می نگرفتن از یاران گرانجانی بود. و " گرانجان" انسانی است گوشه گیر,مردم گریز و عبوس و ماتم زده که نمونه های آن در فرهنگ قومی ما بسیار است و هدایت این صفت و موصوف "بوف کور" را در کتاب "وغ وغ ساهاب", قضیه میزان تروپ,در توصیف آدمی به کار می برد که بدعنق است و با هیچ بشری سرسازگاری ندارد و چنان از آدم ها بیزار است که فرزند خود را در دیگ آب جوش به قتل می رساند. درآنجاست که هدایت می گوید:"مثل "بوف کور" تنها و غصه دار نیشسه بود..." در نامگذاری رمان,هدایت اولین حمله انتقادی خود را متوجه راوی کرده.منتهی در خود رمان به خاطر استفاده از تکنیک دراماتیک مونولوگ که هنوز هم در ایران,ناشناخته است,هدایت حضور خود را حذف کند و خواننده را در مقابل راوی سفسطه گر رها می کند تا اگر شایستگی داشت به کشف سفسطه ی راوی نائل شود وگرنه فریب بخورد.
طرح شخصیت راوی "بوف کور" آن قدر برای هدایت اهمیت دارد که در "گجسته دژ" به شکلی و در "عروسک پشت پرده به شکلی دیگر ظهور می کند و در هر دو داستان دیگر دست به جنایت می زند
اگر هدایت در "بوف کور" مستقیماً انتقادی از راوی نمی کند,در " عروسک پشت پرده" که می گوید:"مهرداد همیشه انگار منتظر بود یک نفر برود بالای منبر و او زار زار گریه کند." این است مفهوم تکرار الگوهای قومی در جهت تعالی بخشی به آنها.راوی "بوف کور" بعد از مرگ زن اثیری می آید با آرامش خاطر روبه روی او می نشیند و تصویر او را می کشد و کیف و لذت از دیدن جسم بی جان در گفته های او پیداست.آیا این عمل نقاشی کردن چهره ی زن بعد از مرگ ,به طور نمادین,تبدیل هولناک زن به شئ بی جان نیست؟ شئ انگاری زن از دید مرد ایرانی نیست؟ همان که ادگار آلن پو در "تصویر بیضوی" مطرح می کند؟ راوی می گوید "هیچ نامحرمی نباید نگاه خود را به تن زن اثیری بیاندازد." آیا این جمله آشنا نیست؟ و راوی برای این که نگاه آلوده ای به او نیافتد او را تکه تکه می کند و چال می کند. آیا این غیرت پارادوکسی آشنا نیست که از شدت عشق به آزار معشوق می پردازد. چرا هوای اتاق راوی مسموم است و زن اثیری به محض آن که وارد آن می شود, می میرد؟ آیا این نمادی از زندگی خانوادگی سنتی نیست؟ آیا این اتاق درست شبیه برج داستان تصویر بیضوی نیست که هوایش آن زن بزرگ عاشق را کشت؟ حرمتی که هدایت برای زن قائل است گاه تا حد حرمت و قداست الهگان است و افراطی,اما چرا منتقد ایرانی هنوز که هنوز است می نویسد هدایت را به خاطر کالایی نگریستن به زن و شئ انگاری زن باید محاکمه کنیم. درست است که هدایت به آن معنا که ما از فمنیسم می فهمیم فمنیست نیست . اما این قدر هست که گاه چنان می نویسد که انگار زن است. هدایت فمنیست نیست اما می داند که ادبیات راستین نمی تواند به سکتاریسم تن دهد. که ادبیات همچون مادری همه فرزندان ذکور و اناث خود را در آغوش می گیرد و به صدای همه آنان گوش می دهد.

چرا چهره ی روشن هدایت برای ما مقبول نیست؟

چرا دوست داریم هدایت همیشه در هاله ای از سایه روشن ,ابهام و راز باقی بماند؟ این هم یک عامل ریشه دار در فرهنگ ماست. چون بدین شکل راحت تر می توانیم کلی بافی کنیم. سیاوش چهره ی شهید جوانمرگ فرهنگی ماست و شهید نمایی که بعد فریاد کنیم: نعش این شهید عزیز روی دست ما مانده است. به صحرای کربلا بزنیم ولی زیاد هم لازم نیست بدانیم حسین چه گفت. در حالی که سهراب را به دست خودمان کشته ایم بر نعش او عزاداری می کنیم:رستم ,انرژی و قدرت کور,سهراب را می کشیم تا جای او را غصب کنیم.
زعامت نیما در شعر پذیرفته می شود ولی زعامت هدایت در داستان نویسی مورد پذیرش نیست چرا؟ چون نیما پیر است و چون پیر سات چشم ماست. در ادبیات ما مرسوم است که یک عنوان حکیم بدهیم به نویسنده بعد او را تاسی کنیم: حکیم قبادیان,حکیم بلخ,حکیم نظامی,حکیم خیام ... در حالی که هدایت جوانمرگ شد.
پس جایگاه او می تواند چالش انگیز باشد. از طرفی چهره هدایت وقتی در هاله ای از تاریک روشن باشد هم این چالش برای غصب جایگاه او راحت تر است و هم به اسطوره و کلی بافی نزدیک تر.اگر روشن شود که او چه گفت ,چه کرد و چه بود, انگار رسم و نظم قراردادی خودمان به هم می خورد. سلسله مراتب به هم می ریزد.چهره ی هدایت انگار باید همیشه نیم دیو-نیم الهه باقی بماند. آنچه هدایت گفت به شهادت 20 داستان کوتاه او روشن و واضح است. اما چرا حاضر نیستیم چهره ی نیم تاریک و "بوف کور" ی او را از قاب های تیره بیرون بکشیم؟ ما که به خیال خود پیوسته با تاریکی جنگیده ایم, ما که در آثار خود زیبایی های طبیعی شب منوچهری را پس زده ایم و از شب سلاحی ساخته ایم تا مثلاً به جنگ سیاهی و نادانی برویم, نکند خود تاریکی را دوست داریم؟ و از آفتابی شدن چهره ی کامل خود هراس داریم؟ نکند در روح قومی ما مردی عبوس ,ماتم زده و ریاکار پنهان باشد که ما او را ندیده ایم؟ شاید هدایت دیده باشد که از قول راوی می گوید:" ولی زندگی من همه اش یک فصل,یک حالت داشته,مثل این است که در یک منطقه سردسیر در تاریکی جاودان گذشته است."
چرا هدایت در ادبیات ما غریب است و به قول دوستی اگر او را از ادبیات مان حذف کنیم همه چیز درست می شود؟ و همین طور است.چرا هدایت مظان این همه اتهام است؟ چرا که خیام هم در ادبیات کلاسیک ما یک چهره ی تک افتاده است. تفکر مولانا ,عطار,سنایی,سعدی برای ما پذیرفته است چون تن به تحلیل قاطعی نمی دهند.سعدی,هم می گوید: به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار, و هم می گوید بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران. اما خیام نه. در ادبیات سنتی ما جا نیفتاده . چرا؟ چون پیوسته علمی و قاطع حرف زده و نیز به خاطر آن که خیام واقع گراست و روح قومی ما واقع گریز.خیام می گوید تو تنهایی و درون توست بهشت و دوزخ تو. هدایت تکفیر می شود .خیام هم.چرا؟ چون ما به گذشته ی پرتلالو و ازل و ابد عادت داریم.روح قومی ما در آغوش این ازل و ابد آرامش دارد اما خیام ناگهان می گوید: از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن.حال.فقط حال و خیام نه از سوی هیات حاکمه,بلکه از سوی روح قومی ما محکوم می شود.چراکه دو دو تا چهارتایی حرف می زند. از ریاضیات حرف می زند ولی هنر ملی ما شعر است. هدایت هم محکوم می شود. و ما نباید بگذاریم چهره حقیقی هدایت روشن شود,چون قصه های Happy ending دوست داریم و هدایت می خواهد علم و آمار را وارد ادبیات کند.
واقعیت را آن طور که هست به ما بنمایاند. خوب در این صورت هدایت در پایان داستانش می خواهد چه به ما بدهد؟ چه دارد که به ما نشان دهد جز چهره مغشوش پیرمرد خنزرپنزری؟نیمه تاریک,نیمه روشن,تصویر دلخواه و نامشخص قومی,واقع گرایی.
اگر هدایت باید محاکمه شود به همین جرم است که ادامه دهنده ی روح خیامی است که می خواست خردگرایی کند. و هدایت در عین حال بازنمای تفکر حافظ است که پیر گلرنگش به رخصت خبث نداده است.


ارسال نظر