این خاطره‌ها را به‌یاد بسپار ...

مانس اشپربر

دوینو پیچ (رادیو) را سریع‌تر چرخاند. "خدا اتریش را حفظ کند." و فوراً صدای گوینده‌ی فرانسوی شنیده‌شد: "این آخرین کلمات نخست‌وزیر بود. دیگر اتریشی در کار نیست. شاید ارتش هیتلر همین لحظه از مرز می‌گذرد و نازی‌ها در وین به خیابان‌ها می‌ریزند. آن‌ها جلوی کاخ نخست‌وزیری جمع‌شده‌اند. حالا به نوارهایی گوش کنید که کم‌تر از پنج دقیقه پیش از رادیو اتریش ضبط کرده‌ایم."

سر و صدای هولناکی طنین‌انداز شد، فریادی از هزاران گلو: "یک ملت، یک رایش، یک رهبر! پیروزی ـ هایل، پیروزی ـ هایل، پیروزی ـ هایل!"

       اشتتن که از جایش جهیده‌بود، پرسید: "این، این چیست؟" دست‌اش را به طرف دستگاه (رادیو) دراز کرده‌بود، انگار می‌خواست تکان‌اش دهد و سر عقل‌اش بیاورد.

       دوینو جواب داد: "تا این‌جا سی‌صد متر فاصله دارد. ظاهراً از یک ساعت و نیم پیش اتریش به خواست دولت‌اش، حامی دیگری جز خدا ندارد. ما در تله موش افتاده‌ایم." این را به آرامی گفت، انگار که اهمیتی نداشته‌باشد، ولی هنوز جمله را تمام‌نکرده‌بود که کمربند خفه‌کننده و سردی را بر بدن‌اش حس کرد. وحشت در وجودش نفوذ می‌کرد. او فقط با فشار خفه‌کننده‌ی گلو‌ی‌اش مقابله می‌کرد. پس از دقایق طولانی تازه توانست خود را از شر آن آزاد کند. بعد اشتتن را دید که هنوز به دستگاه عربده‌کش نگاه می‌کند و سرش را ماشین‌وار تکان می‌دهد. این منظره به دوینو کمک کرد که خود را کنترل کند. رادیو را با عجله بست و با لحن آرامش‌بخشی گفت: "این‌که برای ما واقعاً حیرت‌آور نیست. شاید هنوز هم دیر نشده‌باشد، فکر قدم بعدی را بکنیم."

"بله، بله. ببخشید چه گفتید؟"

       دوینو تکرار کرد. اشتتن این‌بار متوجه‌شد. لحظه‌ای ساکت ایستاد؛ انگار خاطره‌ای بر او چیره‌می‌شد و او را دور می‌کرد. بعد انگار بیدار شد و گفت: "ما بعداً تصمیم می‌گیریم، بیایید، فوراً بیایید، ما نباید این را از دست بدهیم. موظفم که شاهد عینی باشم."

       مشعل‌ها را از دور دیدند؛ باد ضعیفی آن‌ها را تکان می‌داد. هربار شعارها مردد شروع می‌شدند و به آخر که نزدیک می‌شدند صدای توفان می‌دادند. مردم تازه آن‌چه را "برادران رایش" پنج سال تمرین‌کرده‌بودند، یاد می‌گرفتند.

       وقتی نزدیک‌شدند دیدند که هزاران نفرند. گروه‌گروه به آنان می‌پیوستند. در میدان "بالهاوس" که از جمعیت مالامال شده‌بود، به هم فشار می‌آوردند و میدان "هلدن" را تا جلوی قصر، سیل‌آسا پوشانده‌بودند.

"چند خمپاره برای از بین‌بردن این‌ها لازم است؟"

       دوینو پاسخ داد: "احتیاجی به خمپاره نیست. چند مسلسل که در جاهای مناسب نصب‌شوند کافی است، حتا سی تا تفنگ. اما نگاه کنید." یک گروه منظم پلیس نزدیک می شد. وقتی زیر نورافکن‌های میدان قرارگرفتند، افسر فرمان داد: "ایست!" و از جیب پالتویش چیزی درآورد و دور بازوی‌اش پیچید؛ یک نوار قرمز بود: صلیب شکسته‌ی سیاه روی دایره‌ی سفید کاملاً مشخص بود. بقیه‌ی مردان همه‌گی از او تقلیدکردند. بعد گروه دوباره به طرف میدان حرکت کرد. با شعار "هایل هیتلر" به آن‌ها خوش‌آمد گفتند. افسر دست‌اش را برای سلام بالا برد. فریادها اوج‌گرفت.

"برویم پروفسور. شما به وظیفه‌ی شهادت خود عمل کردید."

"صبر کنید. صبر کنید. بعدها در غربت، ما به این خاطره به عنوان تنها داروی شفابخش درد غربت احتیاج خواهیم‌داشت. شما که نمی‌دانید من تا حالا چقدر این شهر ار دوست داشته‌ام." صدای‌اش برید. دوینو سرش را برگرداند. نمی‌خواست پیرمرد را گریان ببیند. بازوی پروفسور را که دیگر فقط مقاومت ضعیفی نشان می‌داد، گرفت و به سوی کلیسای "مینوریتن" هدایت کرد. از آن‌جا بدون آن‌که یک کلمه حرف‌بزنند، بی‌رمق به سوی منزل رفتند، فریادها در فواصلی که کوتاه‌تر می‌شدند اوج می‌گرفتند ـ مانند فریادهای یک درد شهوانی.
 
       اشتتن گفت: "فردا تصمیم می‌گیریم. حالا می‌خواهم به خواب پناه ببرم. برای چند ساعت هم که شده باید فراموش کنم که من و آن‌هایی که در میدان فریاد می‌زنند ریشه‌ی مشترکی داریم."

       دوینو خواست او را از این کار باز دارد و حالی‌اش کند که این ساعات از دست می‌رود. باید حالا راه افتاد، فردا دیر است. ولی حرفی نزد. سعی کرد با این فکر که کار از کار گذشته‌است، خود را سازش دهد. به طرز خوف‌ناکی وحشت سراسر حواس‌اش را گرفته‌بود. به هر صدای مشکوک و هر صدای پایی که از خیابان می‌آمد، گوش می‌کرد. اگر هم خواب‌اش می‌برد، قبل از طلوع صبح بیدار می‌شد. سال‌ها بود که صدها هزار تن این طور زندگی می‌کردند؛ در آلمان، در شوروی، در اروپای جنوب‌ شرقی. هنوز نشانی از اراده در چهره‌هاشان پیدا بود. حرکت انسان‌های فعال را داشتند، ولی حیوان‌های وحشی تحت شکار بودند. دایره‌ی میرشکاران و شکارچیان دورشان لحظه به لحظه تنگ‌تر می‌شد و آن‌ها لحظه‌ای هم این‌ را فراموش نمی‌کردند.

"دیون، می‌توانید به من بگویید که چرا ما مست نمی‌کنیم؟ چه نفرینی متوجه ماست که باید با حواس بیدار و آگاهی دردمند همه‌ی این ماجراها را تماشا کنیم؛ بیایید مشروب بخوریم."

"نه، کمکی به من نمی‌کند، فراموشی نمی‌دهد، فقط حالت تهوع و بی‌خوابی منگ و زجرآوری ایجاد می‌کند. آب رودخانه‌ی دوزخ را پس از مرگ می‌خوردند، نه پیش از آن. حالا که بیدار هستیم، بهتر است خانه را فوراً تمیز کنیم."

"یعنی چه؟"

"سوزاندن تمام مدارکی که ممکن است بدون ملاحظه‌ی زمان نگارش‌شان باعث لو رفتن اشخاصی بشود. همیشه هنگام ظهور این نوع دیکتاتوری‌ها، این کار را می‌کنند. کار ساده‌ای نیست. آن‌ها را پاره‌کردن و به توالت ریختن، درست نیست، چون همسایه‌ها متوجه می‌شوند؛ سیفون مدام کار می‌کند، دلیل‌اش را حدس می‌زنند و پیش پلیس می‌روند. سوزاندن آن‌ها در بخاری هم خوب نیست. حتا در فصل‌های سرد هم که دود دودکش جلب توجه نمی‌کند، کار بسیار کند پیش می‌رود، چون باید هر ورق کاغذ را جداگانه سوزاند و خاکسترش را خرد کرد، وگرنه نوشته‌ی زغال‌شده را هم می‌شود خواند. کتاب‌ها را می‌شود به رودخانه انداخت، ولی باید مواظب بود که مورد سوء‌ظن قرار نگرفت. بهتر است عکس‌ها را روی زغال روشن سوزاند..."

"شما در خواب صحبت می‌کنید، دیون. بیدار شوید."

"نه، مگر شما نمی‌دانید که سال‌هاست رافضی‌‌ها را در اروپا می‌سوزانند. حالا امشب، در همین لحظه هزاران نفر در این شهر می‌سوزند."

"بس است، بس است. بیایید، بنوشید!"

"بسیار خوب، ولی این چیزی را تغییر نمی‌دهد. بیایید، ما باید نامه‌هایتان را بسوزانیم، نوشته‌هایتان را باید خوب بسته‌بندی کنید، باید آن‌ها را در جای امنی مخفی کنید."


ارسال نظر