چند حقیقت تاویل‌پذیر...

خالد رسول پور
 
به بُتی فکر می‌کنم که دیگر دوست ندارد پرستیده‌شود.
 
 نه به‌خاطر این‌که از پرستیده‌شدن بدش بیاید. او سال‌های خوش ِ رفته را از پرستیده شدن لذت برده و بوی دود صد‌ها شمع نذری ِ بت‌پرستان را با ولع به درون ِ الوهیت‌‌ِ کوچکش مکیده و کیفور ِ بنگ ِ ایمان ِ دیگران، بر ارض و سماوات ِ اتاقش تکیه زده و لم داده و قهقاه زده‌‌است.
 
 بُت ِ ما، اما دیگر نمی‌خواهد پرستیده‌شود. او خسته‌است. نه از دست ِ بت‌پرستی. نه از دست خدایی. از دست خودش خسته‌است. خسته‌ی بازگشت ِ جاودانه‌ی دانایی‌ ِ بیهوده‌اش. بازگشت ِ دوباره‌ی دانایی در قالب ِ دلقکی پابه‌سن‌گذاشته و مفلوک و دندان‌ریخته که جز درآوردن ِ شکلک‌ِ "بت‌شکنی" چیزی برایش نمانده. مگر نفس ِ سلوک یک ابرمرد چه‌قدر است در این خرابه، تا چه رسد به یک بت؛ وقتی که حتی خدا هم مرده است؟
 
 شوربختانه نام دیگر این بازگشت ِ مفلوکانه‌ی دانایی، "خودآگاهی" است. و برای یک بت، چه بدشانسی بزرگی است به‌دست‌آوردن ِ خودآگاهی. اما بت ِ ما باهوش هم هست، و این بزرگ‌ترین نگون‌بختی‌اش. او حتی در همان سال‌های خوش ِ پرستیده‌‌شدن نیز می‌دانست که هم او و هم پرستنده‌گانش در گودالی دست و پا می‌زنند که جوی حقیری از دست ِ یک صیاد ابله ِ در جستجوی مرودارید، به آن پناه‌آورده‌بود. اما این، چندان آزارش نمی‌داد؛ چرا که هنوز امیدِ برآمدن و بالارفتن و خداشدن داشت. یعنی به سرزمینی دیگر ایمان داشت. و ایمان بُتانه‌اش، شنگول و سرخوش‌‌اش می‌داشت. حتی همان‌وقت‌ها "غروب بت‌ها"ی آن آلمانی ِ لهستانی‌الاصل را هم خوانده‌بود و سرخوشانه از آن نقل قول کرده‌بود بی‌آن‌که چیزی را به خودش بگیرد. دور دیگری باید می‌خورد آن دانایی ِ نامردش، و عمری باید می‌داشت نزدیک به زرتشت، زمانی که از کوه پایین آمد تا بر عالمیان بتابد و خبر بزرگ را فریاد زند.
 
 ...اما، نشد. خودآگاهی ِ بُت ِ ما، بی‌تعارف‌تر از پرستش بندگان‌اش بود. تا آن زمان، هر چه و هر که بود یا بنده‌اش بود و یا خصم مادرزادش. و دنیا تقریبا به ساده‌گی ِ همین "تقابل دوتایی" ِ احمقانه‌‌ای بود که بندگان برای خوش‌‌آمد او، "متافیزیک"ی‌بودن‌اش را در بوق و کرنا می‌کردند بی‌آن‌که هنوز حتی رایحه‌ای از بهار ِ "حضور" ِ عینیت ِ رنج بشری را فهمیده باشند. حقیقت آن بود که بُت ِ ما صادق‌تر از نوشته‌‌هایش بود. و این را فهمید. فهمید که "حضور"ش، انکار "نوشتار"ش است. و یکّه خورد: مگر ممکن است؟ پس من سال‌هاست دارم از کدام کعبه پاسداری می‌کنم؟
 
 بُت ما را کسی جز خودش نشکست. خسته شد. و شکست. هرچند البته هنوز چندان برای غرورش تره خورد می‌کرد تا نگذارد پرستندگان شکستنش را ببینند. نه از آن‌رو که برایش مهم بود. نه، فقط حوصله‌اش را نداشت به کسی توضیح دهد. کدام سرزمین. کدام خورشید. کدام مقاله. کدام درندشت. کدام جمع. کدام دوستی. دیگر از معیاربودن حال‌اش به هم خورد. از گزشدن و وزن‌شدن و پدرشدن و پسربزرگ‌کردن و مدام کشته‌شدن به دست هر ادیپ ِ ناخلف ِ از راه‌رسیده. خرحمالی ِ قلم‌دوشی ِاین همه پسر ِ دودول گُهی خسته‌اش کرد. داشت پیر می‌‌شد. و تازه... از همه‌ی این‌ها گذشته... دانایی... آه از دست ِ دانایی...
 
 پروردگارا از دست بُتی‌ام خسته‌ام. استخوان‌هایم از هم وارفته‌اند. صدای چوب می‌دهم فقط. مرا از وکالت ِ بیهوده‌ات معاف کن. من شفیع کسی نیستم. کجاست پدری تا از هم بدرانمش؟ من پسر یوسفم، به تو سوگند. همان یوسف که شوی مریم بود و بنا به مصلحت ِ جنون‌آمیز تو، از پدری ِ من محروم شد تا تو پدرم باشی. و چه پدر ترسویی هستی تو، که تا به صلیبم نکشانی، دست از سر ِ کچلم برنمی‌داری. من خسته‌ام، و طمعی در زنت ندارم. مرده‌شوی هرچه مادر ِ ک‌ ی ر خور را ببرد...
 
 و شما نمی‌دانید و دیگران نمی‌دانند و آیا آنان‌که می‌دانند با آنان‌که نمی‌دانند برابرند؟


ارسال نظر