روزهای نقطه‌چین سازی...

خالد رسول پور

... به همین سادگی، حافظه‌ها خرفت می‌شوند و خبردار هم نمی‌شویم. فراموشی، عمدی است برادر؛ خودت که خوانده‌ای. چه اهمیّتی دارند حادثه‌هایی که می‌توان فراموش‌شان کرد؟ و مگر روز به روز، تعداد حادثه‌‌هایی که می‌توان فراموش کرد، بیش‌تر نمی‌شود؟ در روزگاری که انسان، خُرد ِ تادیب و تخریب و تعذیب و تکفیر، بیشتر و بیش‌تر، زمین‌گیر می‌شود، باید هم که از در و دیوار، مقدسّات جدید ببارد تا امیدی برای ماندن و حسّ ِ انسان‌بودن داشت: حسّ ِ زنده‌بودن و فراموش‌کردن. و این چرخه‌‌ای است بی‌پایان: مقدسات می‌سازیم تا امیدوار شویم که می‌توانیم فراموش کنیم که حادثه‌‌ای رخ داده که قرار است فراموش‌ش کنیم تا امیدوار شویم که هنوز آن‌قدر مقدسات داریم که بتوانیم به نیروی‌شان، نومیدی‌مان را فراموش کنیم.

افسانه‌های بزرگ هم همین‌طور خلق‌شده‌اند. هر افسانه‌ی عظیمی، حاصل ِ یک نومیدی ِ عظیم است. در نومیدی است که انسان ِ از هرجامانده، برای ماندن و ادامه‌ی بودن‌اش، افسانه می‌سازد و با همه‌ی امید ِ نمانده‌اش، فراموش می‌کند که دارد کلاه سر ِ خودش می‌گذارد. تنها چند سال ِ نخست ِ این فریب سخت است. بعدتر، جامعه باورش می‌شود که کلاهی سرش نرفته، و در راه افسانه‌ی دروغین‌اش، حتّا خون می‌ریزد و خون می‌دهد. در دوره‌های امید و شادی، چه نیازی به افسانه است، وقتی که واقعیت به شیرینی ِ افسانه است؟

و چه سخت است کندن ِ دروغ ِ افسانه از جان! افسانه مثل مادر دوست‌داشتنی است و مثل پدر، همیشه برحق. افسانه را نمی‌ّشود شکست داد، چرا که در واقعیت ِ عینی‌ات وجود ندارد تا بتوانی به جنگ‌اش بروی. افسانه همان‌طور که زاده‌ی فراموشی است، تنها با فراموشی هم نابود می‌شود؛ و فراموشی عمدی است برادر؛ خودت که خوانده‌ای. آن‌ها که زمانی حکم مرگ گالیله را صادر کرده بودند، اکنون بی آن‌که به روی‌شان هم بیاورند فراموش‌کرده‌اند که کتاب‌های مقدّس‌شان دروغ گفته بودند؛ امّا دیگر سراغ آن کتاب‌ها هم نمی‌روند مگر برای انبساط خاطر یا مطالعه‌ی تاثیرات آن کتاب‌ها بر ادبیات معاصر! و جالب آن‌که نیازی هم نبوده تا کسی جار بزند که آن کتاب‌ها دروغ گفته بودند!


ارسال نظر