گمشده

عاطفه خلیلی

هرکسی در زندگی اش گمشده ای دارد و چشمهایش به افق دوخته شده است.
از پس پنجره ی خیال دید می زند و منتظر است.
انسان مادامی که چیزی یا کسی متعلق به اوست بی تفاوت است . گویا سرشت آدمی نیست را هست می پندارد و هست را نیست . این جمله معنای عظیمی دارد . به پای عزیز نرسیده از راه که تحفه ی سفر است، هرروز گوسفندی فربه می کند تا به یمن ورودش قربانی کند. یک را دو و دو را بدل به چهار، به تعداد روزهای چشم انتظاری. با پلک زدنها پرده های خیال می شوید. غبار از شیشه می زداید. با هردم و بازدمی چای دم می کند که عطرش غوغا کند. حاضر است سهم رختهای همسایه را نیز هرروز درون تشت دل با صابون بشوید، شعر زمزمه کند و در دل شور بجوشاند. تلفن خانه همیشه وصل است، حتی گرد صندوق نامه را نیز می گیرد، پاکش می کند. جای نبود او بشقاب می گذارد ، پلوی زعفرانی دم می کند ، روغن حیوانی رویش می دهد و مدام پیگیر نفسهای دیگری می شود که نیست و در راه است.
جاده ها هرچقدر هم که بخواهند کش بیایند از نگاهش عیب ندارد که دیر کرده است، چرا که قولی نداده و حقی برگردنش نیست. فدای سرمبارکش اگر قرار است سالها دیر کند. چه قسمهایی که به زمان نمی دهد و چه نذرها که بی تاب ادا کردنشان می شود. برای نبودنی این همه حرمت قائل می شود و به ناکجای بی مقصدی هرروز زنگ می زند و بی پاسخ گوشی تلفن را جا می گذارد.
خدا ارحم الراحمین است، فقط اوست که اینچنین است و در بود ونبود ما همیشه با ماست. براستی از ماست که برماست. چشم انتظار دانه می کارد، سبزه به بار می آورد برای معشوقی که بی هویت است. قدر عافیت را نداشته می داند و لیک زمانی که هست، به یکباره همه اینها نیست می شود. مثل دود به آسمان می رود .
ساعت خواب می ماند، پلو ته می گیرد ومی سوزد، چای می جوشد، کسی به گلها آب نمی دهد، دیگر صندوق نامه معنایی ندارد، تلفن قطع باشد بهتر است، عادت می کنیم و عادت واژه ای ست که داشتن را به ما می آموزد و بی خبر می گوییم:
« خوب است! خیالم راحت است.»
خیالی که غافل برباد خواهد رفت. مایی که هست را نیست و نیست را هست می شماریم.


ارسال نظر