تمثال اساطیر در شب ظلمانی هدایت

آرشام دامغانی

 

بوف کور اثر جاودان  صادق هدایت و به‌ راستی یکی از بهترین نمونه‌های رُمان در ادبیّات ایران و جهان است.

بوف کور در زمره‌ی آثار سورئالیستی قرار می‌گیرد. سورئالیسم در قرن بیستم در فرانسه تحت تاثیر یافته‌های روانکاوانه‌ی فروید و یونگ اشاعه یافت. در آثار سورئال مطالب و مسائلی ورای واقعیّت‌ها و حقایقِ (real) متعارف مطرح می‌شوند. منشا این مطالب، توهّمات یا واقعیّت‌های دگرگونه –ضمیر ناخودآگاه- است. سورئالیسم انواع مختلفی دارد که می‌توان رمان‌های روانی را که به شیوه‌ی "جریان سیّال ذهن" نوشته شده‌اند، از این انواع دانست. به این اعتبار می‌توان بوف کور را یک فَوَران روانی به حساب آورد. در بررسی چنین آثاری که محصول فعّالیّت ناخودآگاه است، در آن با سایه‌روشن‌هایی از محتویّات لایه‌های مختلف ناخودآگاه فردی و جمعی مواجه­ایم. پس باید از دیدگاه‌های نقد روان‌شناسانه، نقد اساطیری یا نقد صُوَر مِثالی (Archetype) سود جست.

در این مقاله به شرح و توضیح آرکی‌تایپ‌ها (Archetype) و بررسی رمان بوف کورِ صادق هدایت و بستگی این رمان با این مفاهیمِ عمیقِ روانی و تاثیرپذیری‌های این رمان از نظریّات روانکاوانه‌ی یونگ و فروید و همچنین فرهنگ اساطیری هند و ایران می‌پردازیم.

یکی از مهم‌ترین اصطلاحات روانشناسی یونگ، آرکی‌تایپ است که می‌توان آن را به صور مثالی یا صور اسطوره‌ای ترجمه کرد و در برخی موارد نیز بهکهن‌الگو برگردانده شده است. کهن‌الگوها به اَشکال و الگوهایی گفته می‌شود که از دوران باستان در ذهن بشر وجود داشته، رفتارهای او را شکل داده، به آن جهت داده و تحت کنترل خود گرفته‌اند. منشا این صور اسطوره‌ای، ناخودآگاه جمعی بشر و فعّالیّت آنان در قلمروی غرایز است. از مهم‌ترین آرکی‌تایپ‌ها، سایه (shadow) و آنیما/آنیموس (Anima/animus) است. این کهن‌الگوها در روند تفرّد به شخص کمک می‌کند که در طیّ آن، خود را بازشناسد. در آثاری از این دست، هرچند این روند در مورد یک فرد خاص ذکر می‌شود امّا بیشتر با مسائلی سروکار دارد که مشترکات بشر و نوع انسان را دربرمی‌گیرد؛ لذا مختص یک فرد نبوده و نشئت گرفته از روح یا ناخودآگاه جمعی انسانی است. یونگ می‌گوید: "هنرمند انسان است امّا در معنایی والاتر یک انسانِ نوعی است."

1-سایه: (Shadow)

سایه یکی از مهم‌ترین آرکی‌تایپ‌های روانشناسی یونگی است و عبارت است از بخش درونی و لایه‌ی پنهان شخصیّت که مجموعه‌ای از همه‌ی عناصر روح شخصی و جمعی است. سایه با نقطه‌نظرهای خودآگاه (ego) ناسازگار است. یونگ می‌گوید: "سایه، پنهان و سرکوفته است زیرا داخلی‌ترین و گناهکارترین بخش شخصیّت است و ریشه‌اش حتّا به قلمروی حیات اجداد حیوانی ما می‌رسد و از این رو شامل همه‌ی جنبه‌های ناخودآگاه است. سایه سرچشمه‌ی همه‌ی گناهان و تقصیرهاست. انسان ناخودآگاه همان سایه‌اش است."

سایه، آن چهره و سوی دیگر انسان در ناخودآگاه است و طرفِ مقابلِ پرسوناست. او کسی است که در درون ما زیست می‌کند و سعی در پنهان کردن آن داریم. سایه در رویاها و متون ادبی با همان جنسیّت رویابین و هنرآفرین ظاهر می‌شود. به نظر یونگ: "سایه در رویاها، با تجسّم شخصی دون و بسیار ابتدایی، کسی با کیفیّات دل‌ناپذیر یا شخصی که دوست‌اش نمی‌داریم، ظاهر می‌شود."

حال به مثال‌هایی از وجود سایه در بوف کور توجّه کنید. هدایت می‌نویسد:

"سایه‌ی من خیلی پُررنگ‌تر و دقیق‌تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود. سایه‌ام حقیقی‌تر از وجودم شده بود. گویا پیرمرد خنزر پنزری، مرد قصّاب، ننه‌جون و زن لکّاته‌ام (همه‌ی شخصیّت‌های منفی) همه سایه‌های من بودند، سایه‌هایی که من میان آن‌ها محبوس بوده‌ام."

راوی می‌گوید این کتاب را برای این می‌نویسد که بتواند با سایه‌اش ارتباط برقرار کند و بدین ترتیب یکدیگر را بشناسند.

"و اگر حالا تصمیم گرفته‌ام که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرّفی کنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هر چه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم، شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم."

2- روانِ زنانه و روانِ مردانه: (Anima/Animus)

آنیما (Anima)، تشخیص طبیعت زنانه‌ی ناخودآگاه مرد و آنیموس (Animus)، تشخیص طبیعت مردانه‌ی ناخودآگاه زن است. بدین ترتیب می‌توان گفت بخشی از وجود مرد، زن و بخشی از وجود زن، مرد است. آنیما و آنیموس در رویاها و تخیّلات و آثار هنری و ادبی به صورت معشوق رویایی و عاشق رویایی ظاهر می‌شوند. ردّ پای این‌دو را به خصوص وقتی که مردی یا زنی از منطق معمول خود خارج می‌شوند، در احساسات مردان و تفکّرات زنان می‌توان دید.

یونگ آنیما و آنیموس را از مهم‌ترین و موثّرترین آرکی‌تایپ‌ها می‌داند. او در تکامل شخصیّت می‌نویسد:

"هر مردی در خود تصویر ازلی زنی را دارد، نه تصویر این یا آن زن به خصوص را، بلکه یک تصویر به خصوص زنانه را. این تصویر، اساساً ناخودآگاه است، عاملی است موروثی از اصلی ازلی که در جان‌مایه‌ی هر مردی مستتر است. صورت مثالی از همه‌ی تجربیّات اجدادی جنس مونّث. خزانه‌ای از همه‌ی تجربیّات و احساساتی که تاکنون در زنان بوده است. از آنجا که این ذهنیّت، ناخودآگاه است، همیشه ناخودآگاه بر معشوق فرافکنده می‌شود و عامل عمده در عشق یا نفرت همین آنیماست."

نقش و وظیفه‌ی طبیعی آنیموس و آنیما این است که در جایگاه خود، بین خودآگاهی فردی و ناخودآگاهی جمعی بمانند. مثل نوعی لایه و حائل بین خودآگاهی (من) و اشیای جهان بیرون. آنیما و آنیموس در حکم پلی هستند که به تصاویر ناخودآگاهی عمومی منتهی می‌شوند. به هر حال در روند خودشناسی و کسب فردیّت، شناخت آنیما ضرورت تمام دارد.

بوف کور داستان انشقاق روح بشری و وجودی واحد به 2 جزء است: مذکّر و مونّث.

مرد و روان زنانه‌ی درون‌اش (آنیما) - زن و روان مردانه‌ی درون‌اش (آنیموس)

خودآگاه و ناخودآگاه، که این اساس آیین تانترا ازآیین‌های مذهبی و فلسفی هند است. برطبق این آیین برای نجات از مصائب دنیوی می‌باید این ثنویّت را به وحدت نخستین بازگرداند. در برف کور، نویسنده در شرح ماجرای تضاد بین این دوگانگی و کثرتی که از وحدت زاده است، هم نگاهی درونی دارد و هم بیرونی؛ هم زمینی و هم اثیری؛ هم سرنوشت یک انسان خاص(راوی) مطرح است و هم انسان نوعی و دغدغه‌های نوع بشر. بوف کور گلایه‌ای است از این کثرت، از این ثنویّتِ به انزوا کشاننده، از این انشقاق و این دو جنبگی فناآفرین. لذا آرزوی وحدت است و جاودانگی را مطرح می‌کند. در این داستان نه تنها آرزوی وحدت که شرح تلاش‌های انسان برای رسیدن به آن طرح می‌شود که همواره با شکست مواجه بوده و در نتیجه تلخی بی‌پایان از تک‌تک جملات آن به خواننده که خود شکست خورده‌ی دیگری‌ست، هجوم می‌آورد. هدایت می‌خواهد همراه با زن اثیری و لکّاته(همراه با خود) به جزیره‌ی گمشده‌ای راه یابد که در آن هیچ‌کس جزآن‌ها راهی نداشته باشد.

در بوف کور همه‌ی قهرمانان مرد در واقع یک نفر و همه‌ی قهرمانان زن هم یک شخصیّت‌اند و در نهایت این مرد و زن هم یک نفرند. هدف به وجود آمدن یک وجود متّحد و واحد است. مردان، وجود مذکّر و عینی خودِ نویسنده (صورتک‌های او) و زنان، روح مونّث درون او و انسانِ نوعی و انتزاعی هستند.

روان زنانه خود دو جنبه‌ی متفاوت دارد: جنبه‌ی مثبت و خلّاق که نویسنده آن را به عنوان زن اثیری معرّفی می‌کند و دیگری جنبه‌ی منفی و ویرانگر آن که در داستان، لکّاته خوانده شده است.

بوف کور دو بخش دارد: بخش اوّل، داستان زن اثیری است که راوی می‌خواهد با آن تنها بماند و متّحد شود که نمی‌تواند و زن اثیری می‌میرد. بخش دوّم بوف کور، داستان لکّاته است که در آن، نویسنده جنبه‌ی جسمانی، شهوانی و دنیوی آن را در نظر دارد. این، آن جنبه‌ی روح است که مسئول فعّالیّت‌های اجتماعی و پر از روزمرّگی‌های زمینی است که نویسنده از آن نفرت دارد امّا با همه‌ی این‌ها می‌کوشد که آن را به جایگاه اثیری تعالی دهد که در این نیز شکست خورده و در آخر، لکّاته را نیز با "گزلیک" می‌کُشد. نویسنده نفرت خود را از این انشقاق و کثرت و آرزوی خود برای وحدت و بازگشت به همان یکتایی اسطوره‌ای را، با سمبل‌های بسیار نشان می‌دهد که می‌توان از آن‌ها به ری، راغ، گزمه، درهم، پشیز و دقیانوس اشاره کرد. عدد 2 و مضرب‌های آن که به طور متناوب در طول داستان تکرار می‌شود و بیانگر این دوگانگی و کثرت‌اند، یکی دیگر از شمایل‌های سمبلیک داستان است . هدایت درواقع در جستجوی انسان کاملی است که تناقض‌ها و تضادهای درونی خود را به وحدت رسانده است و طبق اساطیر، در پی آن موجود دوجنسی است که هم مذکّر و هم مونّث باشد. در اساطیر و فرهنگ‌های کهن این مسئله مشهود است و یونگ در "پاسخ به ایوب" در این‌باره می‌نویسد. حتّا در ایّام قبل از تاریخ هم این عقیده وجود داشت که موجود ازلی هم نر است و هم مادّه. برای مثال در فلسفه‌ی افلاطون، انسان نخستین در جهان مثالی، هم نر و هم مادّه (هرمافردویت) است. در تلمود هم به این مسئله اشاراتی شده است که خداوند آدم را دارای دوچهره آفرید که در یک سو مرد و سوی دیگر آن زن بود. این دوگانگی و وحدت آن، در انسان ازلی و سیر تکاملی انسان در بسیاری از اساطیر نظیر "یانگ و بین" در چین و "شیوا و پارواتی" در فرهنگ اساطیری هند به چشم می‌خورد. در همه‌ی این مثال‌ها و موارد،آرزوی برگشت به اصل و رسیدن به وحدت، نکته‌ی اصلی ا‌ست. بر مبنای همین بینش اساطیری بوده است که مردان کامل ازدواج نمی‌کرده‌اند؛ چرا که کمال مفروض این بوده است که انسان کامل نیز مانند انسان ازلی هم نر باشد و هم مادّه. لذا در مراسم ازدواجِ جادویی مشاهده می‌شود که طلبه‌ی طریقت تانترا به ازدواج با خود نایل آمده و خودش را آبستن می‌کند که حاصل آن فرزند روحانی است. در این‌گونه ازدواج با خود (مرد با آنیما یا زن درون‌اش - زن با آنیموس یا مرد درون‌اش) است که انسان کامل و غایی به وجود می‌آید. ازدواج جادویی در بوف کور هم دیده می‌شود؛ در بخش اوّل، ازدواج جادویی با روح یا زن اثیری انجام می‌گیرد. راوی در دهان او شراب می‌ریزد و در کنار تن مرده‌ی او می‌خوابد و پس از آن، جسم بی‌فایده را دفن می‌کند و دو روح در یک بدن قرار می‌گیرند و موجود جدیدی به وجود می‌آید که در این‌جا هدایت می‌نویسد: "در دنیای جدیدی که بیدار شده بودم...یک دنیای دیگر." و در بخش دوّم هم با جسم لکّاته هم‌بستر می‌شود که این آخرین و تنها بار هم هست که در آن زن می‌میرد و مرد تبدیل به موجود جدیدی می‌شود. گاهی با ازدواج جادویی یکی از طرفین می‌میرد. در بوف کور پس از ازدواج جادویی، زن (زن اثیری و لکّاته) می‌میرد و مرد تبدیل به موجود جدیدی می‌شود. در بخش اوّل، نقّاش تبدیل به نویسنده می‌شود و در بخش دوّم، جوان تبدیل به پیرمرد خنزر پنزری می‌شود که رمزِ انسان نوعی است.

بدین‌ترتیب کلّ کتاب بوف کور، آرزوی انسان برای یک زندگی آرام، بی‌دردسر و کامل است که جز از راه وحدت (زن و مرد - خودآگاه و ناخودآگاه) تحقّق نمی‌پذیرد. این آرزو در بخش اوّل به صورت وحدت با روح (زن اثیری) مطرح می‌شود و چون در عالمِ نظر است نه عمل و زن اثیری مرده‌ای بیش نیست، شاید بتوان گفت که موفّق است امّا در بخش دوّم که صحنه‌ی زندگی واقعی است، به شکست منجر می‌شود؛ چرا که وحدت از عالم نظر به عالم عمل فرود نمی‌آید و هر انسانی در نهایت تبدیل به پیرمرد خنزرپنزری می‌شود که انسانِ نوعی و تاریخی است که این تجربه‌ی شکست را پشت سر نهاده و از این‌رو به تازه‌واردان این معرکه پوزخند می‌زند و ایشان را به سُخره می‌گیرد...


ارسال نظر