کار نویسنده خلق رویاست نه تصویر

گفتگو: سارا کنعانی

شرمین نادری نویسنده‌ایست نه مردانه و نه زنانه. برای دوست داشتن آثار او کافیست ایرانی باشی. روح نمادهای وطنی در نوشته‌های او چنان جاریست که اگر ساکن جایی خارج از ایران باشی و سری به یکی از کتاب‌های او مثل «خانجون و کوچه پریون»، «قمر در عقرب»، «تلخ و شیرین بلدیه»، «فدایت شوم» یا «ماه گرفته‌ها» و «اشرف جان و رویاهای شهریور» بزنی، حتما آنقدر دلتنگ می‌شوی که دوست داری در اولین فرصت، برگردی و دیداری تازه کنی.

اگر سینما را یک سرگرمی مدرن به حساب بیاوریم و کتاب را یک سرگرمی سنتی، شما با انتخاب اتمسفر تاریخی و قدیمی ایرانی برای قصه هایتان کار خود را برای جذب مخاطب بیشتر از نویسندگان دیگر سخت می کنید. بنابراین چه انگیزه هایی وجود دارد که شما را مجاب می کند اینطور بنویسید؟

راستش دوست دارم که کارم سخت باشد ، کارهای آسان آن نفس عمیق و کیف آور را که بعد از رسیدن به هدف می کشی، از آدم می گیرند؛ علاوه بر آن من کتاب را سرگرمی سنتی نمی دانم، مدرنیته از نظر من یک کلمه کاملا فرنگی است و اتفاقا من به چشم خودم دیده ام که همین کتاب به گفته ای سنتی،تازه از نوع کاغذی و قدیمی آن ، هنوز در همان فرنگ و همان مدرن‌ترین کشورهای دنیا از دست آدم ها نمی‌افتد و جایش مثل همان کنده‌های دود زای قدیمی در بالاترین قله سرگرمی‌های جامعه‌های به روز و رو به جلوست .کتاب خواندن در همه دنیا یک بخشی از زندگی است که نه فراموش شده و نه به این زودی گم می شود توی تاریخ ، تیراژ کتاب‌ها  هم در کشورهای به قولی مدرن گواه این حرف من هست .اما در کشور من ، در همین شهر وضع فرق دارد ، می‌دانم . من خیال می‌کنم مشکل ما این است که می خواهیم به قولی مدرن و به روز باشیم اما گذشته‌مان را فراموش می‌کنیم ،تاریخمان را توی پستو و زیر فرش می‌گذاریم و می‌خواهیم راه رفتن دیگران را تقلید کنیم و راه رفتن خودمان هم یادمان می‌رود .این دوتا هیچ منافاتی باهم ندارند.

در این مورد کمی بیشتر توضیح می‌دهید؟

بله، مثلا در ژاپن که از به روز ترین کشورهای دنیاست ،مردم هنوز کفش هایشان را پشت در خانه در می آورند و روی تاتامی می نشینند از مراسم چای عتیقه مادر بزرگ هایشان کیف می‌کنند و قصه های ترسناک قدیمی‌شان را با آخرین تکنولوژی روز به فیلم برمی‌گردانند و کل دنیا را متعجب می کنند ، اما در شهر من مردم  به این که روی پشتی بنشینند و کتاب بخوانند و گیلاس و آلبالوی تازه توی کاسه لعابی کناردستشان داشته باشند می‌گویند عتیقه بازی .  خیلی حرف زدم که این را بگویم که من عتیقه بازی را دوست دارم ،تاریخ را دوست دارم ، من فکر می‌کنم همان نقش فرش و همان پشتی و همان شعر و همان هنر و قصه‌های روزهای دور است که نشان اصالت است . این را خیلی ها شاید باور نداشته باشند اما نشده که کسی از راه برسد و بگوید چرا این قدر عقب عقب می روی ، همه قصه های قدیمی را دوست دارند انگار، حتی اگر فراموشش کرده اند .

خلق تصویر ذهنی یکی از معیارهای موفقیت یک اثر داستانی، آیا آنقدری دغدغه ی شما شده که بخواهید به فیلمنامه نویسی هم فکر کنید؟ ضمن اینکه اولین چیزی که با خواندن آثار شما به ذهن میرسد مناسب بودن شان برای رسانه ای مثل رادیوست، چراکه شنونده را سر ذوق می آورد. درباره این ویژگی هم صحبت کنید.

سوالت را از آخر جواب می‌دهم ، من قصه شنیدن را ، نه قصه های مادر بزرگی ،که  گوش دادن به داستان های نویسنده های معاصر را  از گوش دادن به قصه های شب رادیو شروع کردم ، رادیو هنوز هم برای من بهترین قصه گوی جهان است ،این که خلق تصویر به عهده شنونده باشد در عین حال با یک نوع آسودگی و آرامش در تاریکی دراز  بکشد و داستان گوش کند بهترین اتفاقی است که می توانم درباره قصه هایم تصور کنم . شاید به خاطر همین هم هست بارها به صورت پروژه ای با رادیو و برنامه هایی تلویزیونی مثل رادیو هفت که مبتنی بر قصه بودند کار کردم ، به فیلمنامه نویسی هم فکر کردم، بارها و کارهایی هم هست که شروع کردیم با یکی دونفر از دوستان و امیدوارم که به ثمر بنشیند هرچند اگر از من سوال کنی ترجیحم خلق رویاست به جای خلق تصویر.

حتما برای شخصیت های داستانی تان تصویرذهنی هم دارید. آنها چطور در خیال شما متولد می‌شوند؟ ما به ازای بیرونی دارند؟

راستش من نویسنده ای را نمی‌شناسم که توانسته باشد درباره شخصیتی بنویسد که تا به حال درک نکرده و ندیده ، همه شخصیت‌های توی قصه ، حتی هیولاها و غول ها و چه می‌دانم غریب ترینشان مابه ازای بیرونی دارند برای نویسنده شان .قضیه ، تفاوت بین حقیقت و واقعیت است ، شخصیت های داستان من می توانند واقعی نباشند ولی حتما حقیقی اند . یک جایی ،یک روزی دیدمشان ، کنارشان نشسته ام و خنده و اخمشان را دیده ام ، اگر بخواهم کمی فقط کمی خودم را لو بدهم مثلا می توانم بگویم تمام شخصیت های کتاب «ماه گرفته ها»ی من اهالی خانواده پدری ام هستند ، فقط اسمشان را تغییر داده ام بعد دستشان را گرفته ام به رویا بردمشان و این طوری شده که خودشان هم قصه خودشان را نمی شناسند .

درباره سوژه همیشگی شما یعنی مرگ تا کنون سوال و جوابهای زیادی را شاهد بوده ایم اما اگر توضیحات جدیدی در مورد آن وجود دارد بفرمایید، ضمن اینکه قبول دارم با خواندن قصه های این چنینی تان ذهن خواننده به سمت یاس و نا امیدی و غم میل نمی‌کند، بلکه به نوعی کشف تازه از یک مساله تکراری می‌رسد.

برای من این سوال و جواب ها تکراری نمی‌شود ،هرباری که کسی سوال می کند چرا از مرگ می‌نویسی ،من قصه جدیدی را کشف می کنم ،کافیست به جای جواب دادن شانه بالا بیندازم و بپرسم تو چرا از مرگ می ترسی ، یا چه میدانم خاطره ای برایش تعریف کنم که یک دفعه شروع کند به گفتن قصه ای تازه و سبد من را سنگین تر کند .مرگ برای من قسمتی از زندگی است ، من شانس این را داشته ام که بارها از مرگ جان سالم به در ببرم ، از همان لحظه تولدم و خیلی از عزیزانم را به دست مرگ داده‌ام ، شاید برای همین است که زندگی را خیلی بیشتر از آدم های اطرافم دوست دارم و قدرش را می‌دانم . گفتن از مرگ برای من نوعی ادای دین است به قصه‌هایی که تجربه کردم و شنیده ام و به نظر من پرداختن به مرگ چیزی از لذت زندگی و ارزشش کم نمی کند ، فقط آدم را یاد آن شعر خیام می اندازد که در طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت به تو خود نیامدی از دگران  و آدم را هل می دهد که برود زندگی کند .

 

درباره شروع قصه گویی از کودکی هم زیاد صحبت کرده اید و اگر قرار باشد سوال تازه‌ای بپرسم این است که بعد از هر بار نوشتن، ذوق خواندنش را برای چه کسی داشتید؟ عشق هایی که آن سال ها به قصه های شما راه پیدا کردند چه ویژگی‌های شرمین پسندانه ای داشتند؟!

من این قدر حرف زدم و خودم خبر ندارم ؟ به قول یکی از شاگران مدرسه ای که درس می دادم  قصه مگر تمام می شود ، نه من خیال می‌کنم وسط یک قصه ای آمده‌ام ، خوب گوش داده ‌ام و بعد سهم خودم را تعریف کرده‌ام ،ذوق گفتن را هم شکر خدا برای قصه گفتن همیشه داشته‌ام و دارم ، شاید اگر بخواهم قصه هایم را به کسی،به عشقی  تقدیم کنم، قصه گویی ام را  مدیون عشق پدر بزرگم هستم به داستان که وقتی چهارساله بودم به قول خودش صاحب سفر شد و فوت کرد . پدر بزرگم در همان یکی دو سالگی برای من کتاب امیر ارسلان می خواند و وادارم می کرد شعر خیام از بر کنم و قصه های آذربایجان و افسانه های قدیمی را ازحفظ بگویم .همین هم شد که قصه گو شدم ، حالا چه وقتی عاشق بودم ، چه وقتی درس می‌دادم چه همین الان که هنوز دارم سعی می کنم یک اثر درست و درمان به قول پدر بزرگم خواندنی خلق کنم و گمانم وقتش هنوز نرسیده . خودمانیم ،آن عشق های شرمین پسندانه هم گمانم تنها ویژگی‌شان خوب گوش دادن و قصه دوست داشتن بوده،در کمال شرمندگی گاهی آدمیزاد این قدر قصه می گوید که مجذوب قصه های خودش می شود ، بعد مجذوب همان هایی می شود که گوش می کنند به قصه ها و بعد جای عاشق و معشوق عوض می شود و خلاصه همین طوری می شود که قصه ادامه پیدا می کند .

و در نهایت درباره جوایز ادبی موجود هم صحبت کنیم. این جایزه ها چقدر باید برای نویسنده دغدغه باشد؟ وضعیت داوری ها را چطور ارزیابی می کنید؟

 

یکی از بدترین ویژگی های من این است که همه عمرم از شرکت در مسابقه پرهیز کرده ام ، تو بگو عرصه هر رقابتی ، راه خودم را رفته ام و خیال کرده ام اگر خوب بروم می رسم ، رسیدن هم برای من رسیدن به گوش و قلب آدم هاست . راستش من در رقابت جوایز ادبی شرکت نکرده ام تا به حال ،آن یکی دوباری هم که کاندید شدم و جایزه هم نبردم زحمت خود داوران بوده که کتاب من را قابل بررسی دانسته اند و در نتیجه نمی توانم زیاد در این رابطه حرفی بزنم و اظهار نظری بکنم . درباره داوری ها هم باید بگویم چه سلیقه ای باشد چه کارشناسی و چه هرچیز و هرجور دیگر خوب است ، یک راهی است برای احترام گذاشتن به نوشته و کتاب ، یک دلیلی است برای جمع شدن یک سری آدم اهل کتاب به دورهم و تجلیل از خود نوشتن و قصه گفتن ، هیچ فرقی هم نمی کند کی جایزه ببرد و کی هرگز نبرد ، مهم دورهم بودن است که شکر خدا  هنوز گاهی فراهم می شود . مطمئنم همه آن هایی که روزی جایزه ای را داوری کردند همه تلاششان  فقط برای  این بوده که کتابی خوانده شود و امیدوارم همه شان به هدفشان برسند .


ارسال نظر