سلام بر حیدر بابا

به قلم دکتر امیرحسین اللهیاری

عنوان کتاب: سلام بر حیدربابا

ترجمه ی حیدربابای شهریار به شعر فارسی

به کوشش امیرحسین اللهیاری

نشر قطره

چاپ سوم

حیدربابایا سالام یا حیدربابایه سلام (به فارسی: سلام بر حیدربابا) که اغلب به صورت کوتاه «حیدربابا» خوانده می‌شود، نام منظومه‌ای ترکی آذربایجانی از محمدحسین شهریار است.

شهریار در این اثر از دوران کودکی خود در خشکناب، که در پای کوهی به نام حیدربابا قرار دارد یاد می‌کند. او کوه کوچک حیدربابا را مورد خطاب قرار داده و توصیف گیرائی از طبیعت و مردمان آن سامان به دست می‌دهد و گاه احساس خود از اوضاع گذشته و حال را با زبان ساده و بی تکلف و نزدیک به زبان عامه ی مردم بیان می‌کند.

این اثر در ۱۲۱ بند نوشته شده است که ۷۶ بند آن متعلق به قسمت نخست می باشد.

وزن این اشعار بر خلاف اکثر اشعار کلاسیک ترکی آذربایجانی که عروضی هستند، بر اساس وزن هجایی است به این ترتیب که مصرع‌ها از سه قسمت«چهار، چهار، سه»هجایی تشکیل شده است.

این اثر به زبان‌های مختلف چه به صورت نظم و چه به صورت نثر ترجمه شده است.

کتاب « سلام بر حیدر بابا» کامل ترین ترجمه از جاودانه ی حیدربابای شهریار به شعر فارسی است. این اثر هر دو حیدربابای ١ و ٢ شهریار را شامل می شود. در مقدمه ی پژوهشی این اثر، راز جاودانگی حیدربابا در پیوند عمیق آن با گنجینه ی فولکلور ترکی -بایاتی ها- جستجو شده و برای همین امر، بیش از صد و بیست کلیدواژه ی مشترک میان حیدربابا و بایاتی ها ، از میان پانزده هزار بایاتی  کاوش شده و نمونه هایی نیز به تفکیک ذکر شده اند. در بخش تعلیقات این کتاب، ترجمه ی فوق با ٩ ترجمه ی پیشین مقایسه و نکاتی تذکر داده شده اند.

 

 

« آن گه که در آسمان بِشارد، حیرت زده آذرخش بی تاب

از قله ی تو حماسه خوانان جاری شده سوی دره ی سیلاب

صف بستته به صحبت و تماشا آن دخترکان گیس عناب

از شاعرتان که دورمانده است بر شوکت و ایلتان سلاما

خوش باد به نغمه گاه گاهی از شاعرتان بَرید ناما

 

حیدربابا! کبکِ کوهی آنک از سینه کشِ تو می گریزد

خرگوشِ گریز پا هراسان از پایکِ بوته ای بخیزد

باغ تو سبد سبد شکوفه در دامن کوچه ات بریزد

از خاطره ی غریب ما هم، یادی کن اگر به یاد داری

شاید گره از غمی گشایی، شاید دلِ خسته شاد داری

 

تا باد بهار می دمد باز، برما نفس کَپَرشِکَن را

نوروزگل و گلِ یخ آنَک بشکوفد و سر زند چمن را

وان ابرِ سپید می چلانَد بر دامن دشت پیرهن را

جانش به سلامت آن که مارا از خاطرِ سالیان کند یاد

بگذار که دردهای ما نیز کوهی شود استوار و آزاد»


ارسال نظر