شهریور

فریناز مختاری


شهریور، ماه بلاتکلیفی ست. نه تن تبدارش بسان تابستان است و نه نشانی از زردی چهره ی پاییز دارد.

رد صد خاطره را یدک می کشد اما همچنان نامش را می گذارند، تابستان.

با این وجود، این حسن را دارد که از سال ها پیش هنوز همان است که بوده.

هنوز هم با آمدنش دلت پر می کشد برای دکان کوچک لوازم تحریری حاج رضا، برای  مدادها و مدادتراش هایش، برای دو دل ماندن درخرید دفتر چهل برگ یا شصت برگ خط کشی نشده، از همان ها که هنوز هم نوید بوی ماه مهر را می دهند.

شهریور در حافظه ی تمام ما خاطره ای از کوله و دفتر و کتاب داشته. ردی از سفر و سوغات و عکس های دسته جمعی،

و یا حتی یادآور قل قل گوجه های آفتاب خورده و رب های دست ساز مادر بوده.

راستی که چه ماه عجیبی ست این ماهِ بلاتکلیفِ سراسر خاطره. ماه افسوس برای تمام شدن تابستان و تعطیلات شیرینش و لحظه شماری برای شیطنت های کلاس درس.

اما این ماه عزیز، از آن روز عزیزتر شد که یک روز از آن را به نام شهریار ادب ایران زمین زدند.

ما هم پاس می داریم این روز و این ماه را و تمام آن خاطرات تابستانی ای را که بوی مهر می دهند.

رنگ رویا زده ام بر افق دیده و دل

تا تماشا کنم آن شاهد رویایی را

از نسیم سحر آموخته ام شعله شمع

رسم شوریدگی و شیوه ی شیدایی را


ارسال نظر