مترادف درسیاره ادبیات

عاطفه خلیلی

 

با شروع فصل پاییز دلم می خواهد چمدانم را ببندم و برای همیشه کوچ کنم. من که تا دیروزهایی دردسترس، آنقدر دم از رفتن زدم تا اینکه پای ماندنم ریشه کرد دردل ماندن، ماندنی که بهتر است نامش را درجا زدن بگذاریم.

ای کاش سیاره ای به نام ادبیات داشتیم تا به آنجا کوچ کنم. یک بلیط یک طرفه به آنجا سهم من می شد وهمه ی دقایق این زمین شاهدان رفتنم می شدند، رفتنی بی بازگشت وابدی. به دیاری که بی شباهت به زمین است.

هرشب خسته از وقایع زمین سفری در ذهن خویش دارم که با طلوع سپیده نابود می شود. این کافی نیست که در ذهن ببینم. دلم لمس کردن واقعیتی در دوردست را می خواهد. پذیرفته ام که دنیای ادبیات صداقت است و به شعور صداقت سیاره اش هم رسیده ام. اصلا ادبیات حقیقت من است. نمی دانم با کدام بال، سفربه سیاره ی ادبیات امکان پذیر بود ولی به محض رسیدن پشت سرم را هم نگاه نمی کردم.

 شازده کوچولو با گلش تنها زیست.

آسمان سیاره ام را با همه ی حروف فارسی آذین شده می دیدم. همه درختها نامشان دانش بود. ابرها برسرم فهم می باریدند. زمستانی درکارنبود. سختی معنایی نداشت. خرناس های زمان درآنجا صدای شعور بود و بس. هنگام گرسنگی کلمه های شیرین می چیدم از شاخه های دانش و سیر می شدم. کلمات، متضادی نداشتند و مدام پی مترادف چنان قاصدکی نرم می پریدم. زمان خسته نبود. چراغ های توضیح و توجیه برای همیشه خاموش بودند. کتاب ها پرنده بودند و روزها در آسمان خیال پرواز می کردند. حروف اضافه، موسیقی لحظه هایم می شدند و نوای خوششان به گوشم می رسید. نقطه ها در همان یک نقطه ی دنیا که بودم تمام و خلاصه می شد .

 کلماتی شیرین در دل یک جمله می شنیدم وحروفِ حبه ی قندی دردلم آب می شد. از جویبار حروف چای جاری می شد و عطرش هوایم را مست و گرم می کرد. نیازی به میز نبود که هرجا لوحی برای نوشتن کافی بود تا کلمه ثبت کنم و بعد از دقایقی شکلِ معنا را به خود می گرفتند و پرواز می کردند. سیاره ی ادبیاتی که در آن غیرممکنی وجود نداشت. تخیل فرمانروایی می کرد و تا می توانست حس های خوب می بافت. همان حس های خوب را روی بند شادمانی آویزان می کردم تا نسیم معرفت تکان شان بدهد و شاهد رقص تخیل می شدم.

شاید دعوت نامه هایی برای گلچین کردن میهمان به زمین می فرستادم. قطعا آن لحظه، لحظه ی اتصال به مترادف نام می گرفت چرا که درهرسیاره ای باید با یک گل زیست .  


ارسال نظر