نامه هم نیست

سید محمد مرکبیان

 عکس: آزاده بشارتی

نامه هم نیست تا به دستخطت خیره بمانم

نشانی نیست؛

از دست دست کردنِ لبانت هنگام دوستت دارم گفتن

چگونه می شود تجسمِ اشک هایت را بر گونه ها ات لمس کرد؟

سرم، پُر از تصویر دستانت به وقت ترک کردن

و مشکوکم به چشمانم، راویانِ بی حواسِ شعرهایم

کجا باید پیِ تو گشت؟

میان کدام سطر

پنجره ی خانه ات رو به خیابانی که می شناسم باز می شود؟

این دفتر نشانی از تو ندارد

من نشانِ حضورِ ناپیدای توام

باید بمیرم

تا خاکم به گلی برسد

و زنبوری خونِ شیرینم را بمکد و سوی تو بی آید

باید به نگاه ام فرصتی می دادی

آنقدر که حرف هایم را بخاطر بیاورم


ارسال نظر