پاییز

فرینازمختاری

 

پاییز، بی رحمانه بوی پیراهنش را روی شهر می پاشد.

حواست نباشد.... دیر بجنبی.... قافیه را باخته ای!

آن وقت باید تا قیام قیامت پی ستاره بگردی در دل ابرهای پشت پنجره.

شاید در گوش حافظ غزلی خواندی برای روز مبادا

برای باران های پیش رو

و خاطرات نیامده

شاید هم هر غروب، نشستی به تماشای برگ هایی که به سماع می رقصند و می ریزند پای ایوان سوت و کور خانه. خانه ای که دیگر شور و حال دیدن بهار را ندارد.

شب های پاییزی همیشه بهانه ی خوبی بوده اند برای وقت هایی که تاب حرف ها و حدیث ها را نداری، می توانی سنگینی پلک هایت را بهانه کنی و یک روز دیگر را به شمار روزهای رفته پیوند بزنی. می توانی با خیال راحت دلتنگ شودی و این حس بی ملاحظه را بیندازی گردن پاییز!

یادم هست، پاییز که از راه می رسید خانم جان هم خیالش راحت بود.

شب های پاییزی آنقدر کش می آمدند که قدر تمام افسانه هایش بودند.

تا اینکه یک سال از راه رسید که پاییز باشد و خانم جان در دل افسانه هایش آرام...آرام گرفته باشد.

با این وجود باز هم شک ندارم فصل باران های توامان، سرتاسرش خیر است. فقط گاهی که طوفانش را به پا می کند، رویاهایت را به باد می دهد.

می برد و می بارد و می خواند آواز بلندش را، این پادشاه فصل ها «پاییز»


ارسال نظر