معجزه موسیقی

دلارام رحمتیان

 

یه گام، دو گام، سه گام

گام شاید هزار و چندم بود که تکرار چند دهمین باره ی موسیقی  The call for lost soulsدیگر برای خودش پخش می شد و من به پیرامونم می نگریستم:

پسر نوجوانی با تی شرت و شلوار جین مشکی از این مدل هایی که به تازگی مد شده بود و پایین پاچه اش کش داشت که البته اگه اشتباه نکنم مدل گتر بود پوشیده بود، چقدر لاغر بود سیگار دستش خیلی باریک بود، از همان هایی که مادر مریم می کشید، دود سیگارش را توی صورتم، که نمی دانم آن لحظه شبیه چه شده بود، و او چه برداشتی از چهره من کرد، فوت کرد، قبل از آنکه دود سیگارش کاملا مرا به حال خود بیاورد توی ذهنم با دو دستم هر دو بازوی او را گرفتم و متملسانه به او که بوی پدری دوزنه با میلیون ها تومن بدهکاری بود، می داد؛ گفتم ادامه بده، من به تکان احتیاج دارم، یا هم به یه فحش از یه نا آشنایی که شاید چیزی از صورتم خوانده باشد، و می دانم تو هم با ادامه ی اینکار آرام خواهی یافت.....

که جلو تر از من رفت و شاید هم دود سیگار و سرفه ی ایجاد شده من را کند کرد، ا؟ چقدر غوز دارد؟!

باسن شلوار و کمر تی شرتش چقدر رنگ و رو رفته اند؟!

شاید شاگرد مکانیکی باشد، از آنهایی که زیر ماشین دراز می کشند، ا؟ چرا دست‌هایش را ندیدم اگر ناخن هایش را می دیدم می فهمیدم؛

آخر شوهر مینا، محمد هم مکانیک بود، اما نه محمد لباس کار داشت یه لباس آبی رنگ که هیچ گاه یاد آسمان را زیر ماشین تداعی نمی کرد....

پسر جوان که امیدوارم او حداقل خالی شده باشد، بسیار دور شد

و پیر مردی از او دور و من به پیر مرد نزدیک،

جانم....

بابا،

بابایه نمی دانم چه کسی؟ چند فرزندی؟

چقدر قامت بلندت تکیده و آزرده از زمان است؟!

نمی دانم فرزندانت به آمریکا رفته اند و مزد جوانی ات با مدرک دکتری از دانشگاه های آنجا می دهند، یا هم نمی دانم شاید به نان حلال سفره ی تو عادت و ظهر هنگام در خانه خوابو، سیگار دود که: ای بابا، کار نیست و عاقبت این خرده کار پیدا شده از این در و آن در هم آتی ای شبیه پدر دارد؟!

اما می دانم که تو بابایی، بابایه خوب و تنهای کس یا کسانی،

اما اصلا شبیه برادر عزب چهل و هفت کوروموزومیه پیر یه خانواده، که هرگز حتی تواناییه خیال دختر جوانی را هم نداشته نیستی،

و همین طور می دانم که نباید طوری راه بروم که از تو جلو بزنم، باید در کنار تو راه بروم، تو برگردی و من تمام عشقم به تو را که می دانم هیچ دست خودم نخواهد بود با چشمانی اشکبار به تو هدیه دهم، و نیز بعد از بهت تلخ چشمان و لبخند کج و لرزانم تصمیم بگیری که به من بخندی.

اما نمی دانم چرا نمی توانم آرام تر از تو باشم؟!

آرام تر از تو راه بروم، آرامش تو چه درونیست بابا.

تو عقب می مانی از من و من مجبور در نیمه ی راه می ایستم و برمی گردم به تو می نگرم، آه که آلزایمر چه فریاد بلندی از چشمان گشاد و آدرس خانه ات از داخل جیب پیراهن کهنه ات می کشد، می روم اگر هم مرا می دیدی نمی توانستی به لبخند تصنعی ات تکانم دهی، تو آرام و پسر سیگاری با عجله از من دور و دورتر بی هیچ تکانی می روید.....

آه که چقدر این موسیقی قشنگ است، باید آن را برای او هم بفرستم شاید او هم دلش تکان می خواهد، شاید هم نه!

اما باید این موسیقی را بشنود، شاید با گوش او من تکانی بخورم؟!


ارسال نظر