دوست داشتن

سید محمد مرکبیان

 

نوازش ات را از سرم گرفتی وُ

سایه دستت از شانه ام برداشته شد

من را کجای دوست داشتن، دوست می داری؟

در میانه ی دوری

در میانه ی نزدیکی

یا در خودِ خودِ میانه ی دوست داشتن؟

دوست داشتن در میانه ی دوری، بازی چشم وُ نگاه را از آدمی می گیرد

تماشای حسادتِ شیرینِ زیر پوست را

در میانه ی نزدیکی اگر دستها راضی ترند اما

هیبت حضور را تا دور نباشی نخواهی فهمید

و آن که نداند حضور یعنی چه، دوست داشتن را نیمه دانسته

من تو را در میانه ی دوست داشتن، دوست دارم

نه آنقدر عاشق که تو را به دیگری به هوای خوشبختیِ بیشتر ببازم

نه آنقدر دور که چشم هایت را نبینم

در میانه، در تلاطمی

و آن که هنوز دوست دارد، دست و پا می زند

حتی اگر شناگر این بازی نباشند


ارسال نظر