پاییز از پاهایم بالا می رود

راحمه یونسی

پاییز از پاهایم بالا می رود نخستین رمان لیلا صبوحی خامنه است که با قلم روان و زیبایی نوشته شده است؛ قصه ای بی نظیر که خواننده را مجذوب می کند. رمان وی در مورد دختر آموزگاری به نام ناهید است که تصمیم می گیرد در روستایی دور افتاده به نام ایتگین مشغول به کار شود. ناهید با آمدن به این روستا و زندگی در آنجا در اصل سفر قهرمانی خود را آغاز کرده و در پی کشف راز خاله گمشده اش به آگاهی می رسد. عاملی که موجب حرکت داستان می شود گفتگو های مکرر ناهید با سایه های مختلف است که بی نهایت او را درگیر کرده است و هم چنین نمی گذارد خواننده لحظه ای کتاب را زمین بگذارد.

سایه‌ها نمادی از ناخودآگاه ناهید هستند. آنها با حاصل جمع اعمال و گفتارشان خواننده را به چیزی بیشتر از شخصیت ناره و ناهیده راهنمایی می‌کنند.  طوری که ایتگین مظهری از ناخودآگاه انسان می‌شود. عمیق و تاریک و مثل کهن الگوهای دیگر، ویژگی‌های مثبت و خصلت‌های منفی را توام نشان می‌دهد.
« برمی‌گردم و به سایه‌ی توی سه کنج نگاه می‌کنم. سایه‌ام یکی از زانوهایش را آورده پایین و گرگی نشسته. مثل آدمی که سخت منتظر یا نگران چیزی است. شاید عجله دارد که زودتر این قفل باز شود و او بتواند برود توی پستوی خانه‌اش. می‌خواهد برود دست بکند زیر صندوقچه. می‌خواهد دامن ماکسی شالمزش را دربیاورد تنش کند و اِشارب قلاب‌بافی یشمی رنگ را بیندازد روی شانه‌اش. می‌خواهد بگردد توگردنی پروانه‌ای‌اش را پیدا کند و ببندد دور گردنش.»

"ظهر که داشتم می آمدم به سایه ام گفته ام همان جا در ایتگین منتظرم بماند تا برگردم" کتاب با این جمله آغاز می شود.


ارسال نظر