گفت و گوی متفاوت جایزه ادبی با خالق قصه های کودکی

داستان را با لذت و ترس توامان شناختم/ جو روشنفکری جای قصه پردازی را گرفته است

سارا کنعانی


مرضیه برومند : داستان را با لذت و ترس توامان شناختم/ جو روشنفکری جای قصه پردازی را گرفته است

کمتر کسی است که مخاطب تلویزیون باشد و مرضیه برومند را نشناسد. این دایره مخاطب حتی از نظر سن و سال هم حد و مرز نمی شناسد. اگر میانسال باشی با «آرایشگاه زیبا» خاطره داری و اگر جوان، حتما «زی زی گولو» را به یاد می آوری. درباره «آب پریا» و «کتابفروشی هدهد» و ... هم که در این سال های اخیر زیاد صحبت شده. در این گفت و گو اما از خالق قصه های کودکی مان درباره چیزهایی صحبت کردیم که شاید کمتر از او شنیده باشید؛ درباره مادربزرگی که قصه های گروتسک تعریف می کرد و از خانم معلمی که تا قصه گفتن را بلد نمی شده فیزیک و شیمی را به او یاد نمی داده است.

خانم برومند یادتان می آید اولین قصه های زندگی تان را چه کسی برای شما تعریف کرد؟

اولین کسی که برای من قصه گفت مادربزرگم بود. این موضوع به ۵ سالگی من بر می گردد و زمانی که هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشتم.  مادربزرگم یک زن روستایی بود و قصه های عجیبی برای ما می گفت؛ قصه هایی که تا هنوز هم شبیه آن را جای دیگری نشنیده ام. مادربزرگم خوانساری بود و این منطقه به خرس هایش معروف است. در قصه های او یک خرس دختری جوان را می دزدید و چند سال بعد آن دختر در حالی پیدا می شد که یک بچه در بغل داشت؛ بچه ای که نیمی از بدنش آدم بود و نیم دیگرش خرس. اصلا جالب است بدانید برای ما قصه های گروتسک می گفت. قصه هایی درباره عروس مرده ای که از قبر برمی خاست و با مرد مسافری حرف می زد. ما می ترسیدیم و در عین حال لذت می بردیم. یادم است وقتی «شهر موش ها» را هم می ساختم عده ای می گفتند بچه ها می ترسند. من اما معتقد بودم ترس هم یکی از حس های بشری است و باید در کنار حس های دیگر برای بچه تجربه شود. مگر همان بازی گرگم به هوا یا قایم باشک ترس ندارد؟ ما هم از قصه های خاص مادربزرگ می ترسیدیم اما دل مان می خواست بقیه اش را بگوید. حتی وقتی برای تماشای فیلم های ترسناک به سینما می رفتیم از ترس پشت صندلی قایم می شدیم اما سرمان را از گوشه ای بیرون می آوردیم تا بقیه قصه را دنبال کنیم. ترس، بخشی از لذت و ماجراجویی است.

شما سوگلی خانواده بودید و این قصه ها صرفا برای شما تعریف می شد؟ یا اینکه خواهرها هم در شنیدن سهیم می شدند؟

نه اتفاقا من سوگلی نبودم. خواهر بزرگترم پنج شش سال با من اختلاف سنی دارد و شاید من و راضیه خاطرات مشترک بیشتری با هم داریم. برادرم هم خیلی زود از ایران رفت. خانمی بود که دایه پدرم بود و از اهالی لواسان.  این لواسان که می گویم با آن چیزی که شما الان در ذهن دارید خیلی فرق می کند. آن موقع ها لواسان شمایل یک روستای دوست داشتنی را داشت.  او که عمه قزی کبری نام داشت به خانه ما می آمد و اصلا این زن برای من سمبل قصه بود. یک روسری سفید مل ملی داشت و همیشه پر شالش نخودچی کشمش می گذاشت. اولین شعرهای بچگی را از زبان او شنیدم : آی قصه قصه قصه . نون و پنیر و پسته ... کم کم خودمان با سواد شدیم و رفتیم سراغ کیهان بچه ها و بعد هم نقاشی و بعدتر فتو رمان و خلاصه راه افتادیم.

چرا مجموعه ای از نوشته های شما به چاپ نمی رسد؟ فکر نمی کنم عقبه شما به عنوان نویسنده و کارگردان خالی از داستان کوتاه باشد.

چرا داستان کوتاه های زیادی دارم. از همان ده دوازده سالگی شروع کردم به نوشتن اما خیلی از آنها را نمی شود چاپ کرد. آن زمان دخترهای همسن و سالم دفتر عقاید داشتند و من دفتر داستان. همین حالا هر کس این ها را می خواند می گوید از همان موقع چقدر نگاهت سینمایی بوده و چقدر تصویری می نوشتی. من در داستان هایم ریتم داشتم و همه اصول کلاسیک را حفظ می کردم. آن زمان خیلی کتاب می خواندم. شاید ۹۰ درصد آثار ادبیات کلاسیک ایران و جهان را خوانده ام. من عاشق ادبیات بودم و فیزیک و شیمی را به این دلیل می خواندم که معلمش مثل خودم اهل کتاب بود. من و سوسن تسلیمی همکلاسی بودیم. ما با کمک آن معلم که منظر هاشمی سیاهپوش نام داشت یک کتابخانه درست کردیم و باورتان نمی شود که از چخوف و سارتر و ... در این قفسه کوچک، کتاب داشتیم. اتفاقا سن و سال مان هم به هم نزدیک بود. ما هفده ساله بودیم و منظر ۲۱ سال داشت. او آنقدر به فعالیت های فرهنگی این چنینی اش ادامه داد که بیرونش کردند. بعد از ایران رفت. دیگر از او خبری نداشتم تا اینکه  وقتی نمایش آدم آدم است روی صحنه بود آمد و کار ما را دید و چقدر هم گریه کرد. او بود که ما را وادار کرد برای درست کردن کتابخانه ی کلاس تلاش کنیم. خیلی ها جلوی بوفه جیب بچه ها را زدند یا بی اجازه از خانه پول برداشتند تا آن قفسه های کتابخانه پر شد. او به کتاب خواندن های ما جهت داد و می گفت اگر این ها را نخوانید نمره شیمی و فیزیک هم از من نمی گیرید. وقتی که رفت من هم دیگر درس نخواندم. در امتحان نهایی فیزیکم شد بیست و پنج صدم و شیمی ام دو و نیم! با حداقل نمرات دیپلم تجربی ام را گرفتم. در عوض کتاب هایی خوانده بودم که تا هنوز در ذهن من است و ترجمه هایی خوب که حقیقتا چیزی به خواننده اضافه می کرد. این کتاب ها به قدری در من اثر گذاشت که دوست داشتم با دیگران درباره شان حرف بزنم. خواندن همین کتاب ها بود که درک درست از شخصیت ها و تحلیل آنها را به من یاد داد و بعدها موقع نوشتن فیلمنامه یا نمایشنامه یا متن سریال، می دانستم آدم های قصه ام نباید سیاه و سفید باشند و خلاصه پیچیدگی انسان را در خلال همین کتاب خواندن ها بود که فهمیدم.

چرا اینقدر کم کار می کنید؟ خیلی وقت است سریال نساخته اید.

از نظر خودم آدم کم کاری نیستم. آیا باید سالی دو تا سریال بسازی تا آدم پرکاری شناخته شوی؟ من درست و سر موقع کار کرده ام. اگر قرار باشد مولف کار خودم باشم پس برای نگارش و بازنویسی و پیش تولید و تست بازیگران و ... وقت صرف می کنم و این پروسه زمان بر است. هر دو سه سال یک بار کاری ساخته ام و این آمار از نگاه خودم قابل قبول است. تازگی هم برای بازی در سریال میرباقری قرارداد بسته ام و فکر می کنم اتفاق جالبی در شرف وقوع باشد. «ماه تی تی» داستان جالبی دارد که از فضای ذهنی من دور نیست.

درباره «کتابفروشی هدهد» هم صحبت کنید. ایده ساخت آن چطور شکل گرفت؟

یک سال مانده بود به پایان معاونت احمد مسجد جامعی در وزارت ارشاد. ایشان از من خواست سریالی بسازم که مردم را به کتاب خواندن تشویق کند. قرار شد حتی لوگوی هدهد را هم جا بیاندازیم.  به پایان رسیدن نگارش متن مصادف شد با رفتن ایشان و آمدن آدم های پس از ایشان و بنابراین آنطور که دل مان می خواست سریال تولید نشد. آن زمان سریال های تاپ تلویزیون مجموعه هایی طولانی مثل نرگس و زیر تیغ و  ... بود و من هم کارگردانی نیستم که اهل آب بستن به داستانم باشم. اگر مرور کنید همه سریال های من از آرایشگاه زیبا گرفته تا زی زی گولو، همه اپیزودیک هستند و قصه خود را در یکی دو قسمت تمام می کنند.

از قصه حرف زدیم و ادبیات. به نظر شما عدم توجه بچه های امروز به کتاب و ادبیات کمی نگران کننده نیست؟ انگار فضای مجازی جای همه چیز را برای آنها گرفته است.

ما در فضای مجازی برخوردی سهل انگارانه را در پیش گرفته ایم. در حال حاضر وضع به گونه ای پیش می رود که روز به روز ارتباط بچه ها با کتاب و ادبیات بیشتر قطع می شود. اصلا کجای کاریم؟ فکر را می نویسند «فک» و من نمی دانم آن حرف ر به چه گناهی حذف شده! حوصله ندارند ه چسبان را به حروف اضافه ای مثل که و به بچسبانند و این شاید در ظاهر امری بی اهمیت به نظر برسد اما دیری نمی گذرد که ببینیم بچه ها در ورقه های امتحانی مدرسه شان هم به همین شیوه نوشته اند. دارند الفبا را عوض می کنند و این مشکل کوچکی نیست. شاید برای تان جالب باشد که بگویم در جریان برگزاری جشنواره تئاتر عروسکی در همان گروه تلگرامی که داشتیم من املای درست کلمه ها را به بچه ها تذکر می دادم. یک روز یکی از دوستان می خواست چیزی را نقل کند و انقباض را نوشته بود انقباظ. فکر کرده بود به این دلیل که این کلمه در برابر انبساط به کار می رود، باید با ظ نوشته شود! البته از ترس من شک کرده بود و رفته بود کلمه را گوگل کرده بود و تاسف بار آنکه در گوگل هم یک معلم فیزیک این کلمه را اشتباه نوشته بود و همین اشتباه منبع دوست ما شد! شاید الان این اتفاق در نظرمان ساده باشد اما واقعا مسئله مهمی است. وقتی معلم یک مملکت کلمه ای را به غلط می نویسد و آن را در اینترنت منتشر می کند از دیگران چه توقعی باید داشت؟

و در آخر بگویید سهم جوایز ادبی را در رشد نویسندگان امروز چقدر می دانید؟

جایزه ادبی اتفاق خیلی مهمی در زندگی یک نویسنده به حساب می آید اما یک موضوع را هم باید در نظر گرفت. گاهی باید نویسنده ها خودشان را رشد بدهند تا اصلا بتوان از میان شان کاندید انتخاب کرد و بعد به یک نفرشان جایزه داد.  جشنواره تئاتر عروسکی امسال هیچ برنده ای در زمینه نمایشنامه نداشت چراکه در جشنواره قبلی ما به سختی توانستیم چند متن خوب پیدا کنیم که بشود به عنوان فهرست نامزدها معرفی شان کرد. با این حال امسال دل مان نیامد هیچ متنی جایزه نبرد و به همین دلیل خانم پورمهدی زحمت کشید و از میان ۱۷۰ نمایشنامه چاپ شده چند عنوان را انتخاب کرد که تازه باز هم ایده آل نبود. متاسفانه قهرمان را از قصه ها گرفته اند. جو روشنفکری بر قصه گویی غالب شده و خلاصه دیگر نمی توانیم آنطور که باید و شاید مخاطب را جذب کنیم.


ارسال نظر