خزان زده است...

افسانه رشیدیان

 

صدای هوهوی باد که می پیچید لابه لای درخت ها، در بزرگ حیاط به خود می لرزید، صدای تق و تقی از دریچه کولر مدام به گوش می رسید، اولین باد پاییزی سر و صدایی به راه انداخته بود...

سرم گرم خواندن بود و مادر روی فرش نشسته بود و به همان فکر کردن به سبک مادرانه! : دست کشیدن به فرش به دنبال نرمه ریزه ای... سرش را بالا آورد و گفت:

«این همه از صبح تقلا کرد آخرشم همه برگا رو نتونست بریزه، کافیه سرما بیاد، بدون یک کلمه، همه برگ درختا میریزن...»

حرفش مزه کرد زیر زبانم... تا بیشتر مزه مزه اش کنم خودم را به نشنیدن زدم و پرسیدم:

-         چی گفتین؟

و دوباره حرفش را تکرار کرد.

می دانی در ذهنم به چه تمثال درآمد این باد و برگ و سرما؟ حرف شد نسیم، حرف تلخ شد باد، سکوت شد سرما و، برگ شد بال و پر آدمی... یاد جمله ی کتابی افتادم «حتی با دعوا و در افتادن ربطی هست، اما با بی اعتنایی ربطی نمی مونه...»

اینکه کسی باشد و حرف هایش هوایی باشد در زندگیت، و سکوتش سوز بشود بپیچد در جانت و شاخ و برگت را بریزد و تو حتی به توفان هم راضی باشی که برگی به جانت بماند...

اینها همه حکایت پاییز است....

خزان روابط انسانی را بهار چیست؟


ارسال نظر