خواب

جلال حاجی زاده

با دست راستم سرما را از پتو بیرون می‌کنم
با دست چپم رویاهایم را چنگ می‌زنم
مگر آدم دو دست بیشتر دارد؟
شعر های سلمان
از تنهایی هم قوی‌ترند

به مورچه‌ای که از درخت می‌افتد فکر می‌کنم
و از خواب می‌پرم
امان از فنجان‌های رفاقت
به هم نان قرض می‌دهیم
و خواب را از هم می‌دزدیم
ما بچه‌های همان دبستان‌های کچلیم
همان نیمکت‌های چهار نفره.
حالا برای دستشویی رفتن اجازه نمی‌گیریم
به جای مشق شعر می‌نویسیم
و از روی سیگارهای هم تقلب می‌کنیم
هیچ چیز عوض نشده
در سی سالگی هم منتظر زنگ خانه‌ها هستیم
ما در لباس‌های رنگ شاد هم به همین اندازه غمگینیم

چقدر زود دیر، نه سیر می‌شویم.
حالا می‌فهمم وقتی مردها پدر می‌شوند
کمتر حرف می‌زنند
اصلا چرا باید به آخرین برگ پاییز فکر کنم
وقتی قبض ابر و باد و باران را پرداخت نکرده‌ام
به دستمزد روسپی‌ها فکر کنم یا اجاره‌ی خودم
سلمان دیگر شعر نخوان
بگذار بخوابم
معشوقه‌ای دارم
که در خواب منتظر من است.


ارسال نظر