شب

نفس هایم را به دهانت گره زده بودم
ابرهای کافه بوی باران گرفت
سی سال از قرارمان گذشته بود
و هنوز نیامده بودی
قاب های روی دیوار
به حرف هایی که نزدند فکر می کردند
تمامشان قبل از آمدن من مرده بودند

شب
از پشت پنجره صدایم می زد
قول داده بودم کوچه های بی چراغ را
با شعرهایش قدم بزنم
برخاستم
سرفه های کافه را سر کشیدم
و یاس های غمگین را
به دست های تیره ی میز سپردم

حالا صد سال
از رفتن من گذشته است
چشم هایم
روی صندلی رو به رو جامانده اند
اما تو
هنوز نیامده ای ...

"جلال حاجی زاده"


ارسال نظر